1 داستان جالب
سلام.این اولین مطلبی که تو این بلاگ می نوبسم وخیلی گشتم دنبال مطلبی که جالب باشه.یه عالمه.آخرش یه چیز جالب پیدا کردم که خیلی واقعیه.روزی مردی داخل چاهی افتاد........
1فیلسوف او را دید و گفت حتما گناهی انجام داده که در چاه افتاده.
1دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک را اندازه گرفت.
1روزنامه نگار راجع به دردهایش با او مصاحبه کرد.
1یوگیست به او گفت دردها و این چاه فقط در ذهن تو هستند و در واقعیت وجود ندارند.
1پزشک برایش قرص آسپرین پایین انداخت.
1پرستار تا صبح کنار چاه ایستاد و برایش گریه کرد.
1روانپزشک او را تحلیل شخصیتی کرد تا دلایلی که پدر و مادرش او را آماده ی افتادن در چاه کرده بودند را پیدا کند.
1تقویت کننده ی فکر او را نصیحت کرد که خواستن توانستن است.
1فرد خوشبین به او گفت باید خدا را شکر کند که سالم است و می توانست دست یا پایش شکسته باشد.
----------------------
آنگاه 1 انسان مهربان گذشت.دست او را گرفت و و را از چاه بیرون آورد.
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۳۸۹ساعت
0:1 توسط میم.| |




