از خودم بدم میاد که فکر میکنم مادرها خودخواهند!
همیشه الهام که میاد و حرف از بارانش میزنه... همیشه که قربون صدقه ی بچه هایی میره که هنوز نداره... همیشه ی این موقع ها تهه دلم خالی میشه... چون من این حس رو ندارم... ندارم یعنی که نمیخواهم داشته باشم! نمیخوام به خاطر احساس مادری... که گاهی فکر میکنم خیلی احساس خود خواهانه ایه... یه بچه رو به دنیای بی سرنوشت بیارم... و این اصلن به این معنی نیست که خودم الان شرایط خوبی ندارم و برای همین میترسم که اون بچه هم به شرایط مشابه دچار بشه... نه ... من از شرایطم راضیم... آدم کل رو به جز هایی که شاید شاکیش کنن نمیفروشه! مساله دقیقن در اینه که من... حتمن چندتاییتو نمیدونین! که من بر خلاف الهام که میتونه از حالا قربون صدقه ی بچه ی نداشتش بره... ولی من از حالا دارم غصه میخورم برای روزی که شاید شاید... بچه ای داشته باشم و بچم گریه کنه... که من حوصله نداشته باشم بهش برسم! که حرصم میگیره از مادرایی که صبرشون کمه و غصه میخورم اگه منم اینجوری باشم... غصه میخورم برای روزی که بچه ی کوچولوم روش نشه چیزی رو بهم بگه و غصه هاشو ببره توی تخته خودش... غصه میخورم اگه دوستای خوبی نداشته باشه! غصه میخورم اگه آدم خوبی نشه... غصه میخورم اگه حسرت چیزی رو بخوره... غصه میخورم اگه ناامید بشه... مسخره است! ولی من واقعن برای این چیزا غصه میخورم! حالا همه ی اینا رو دارم میگم که چی؟!! که اینکه بگم عاشق بچه های کوچولو ام و دلم قنج میره براشون اما شهامت اینو نداشتم و ندارم که بگم دوست دارم مامان این بچه ها هم باشم! من... قبلنا... فقط یه بار که مهرشاد، نوه ی خالم، شب اومده بود خونه ی ما و گریه اش گرفته بود و من بغلش کردم و بردمش زیر آسمون شروع کردم بهش ستاره نشون دادن... فقط اون یه بار بود که از تهه دلم دوست داشتم که مهرشاد بچه ی خودم بود!... ولی امروز... یه دختر کوچولوی نازو که سرش درد میکرد و مامانشو کلافه کرده بودو خوابوندم! شروع کردم موهاشو ناز کردن و قصه گفتن!! موهاشو ناز میکردم مثه بابام که موهای منو ناز میکنه... که حتا هنوزم که هنوزه... دلم ضعف میکنه برای موقع هایی که میشه سرمو بذارم رو پای بابام و اون با موهام بازی کنه... که حتا بعضی وقتا دستش گیر کنه تو تاز موهای به هم تنیده و باعث بشه که بگم اوووییی... یواش تر خب بابا... ولی حتا برای همینشم دلم ضعف میکنه... بعد امروز... من شده بودم بابا... اونی که اجازه داره دست بکشه تو موهای یکی دیگه... بعد کیف داشت... و من فهمیدم که چرا پدرم خستش نمیشه ازین کار... و حتا برای همینم هست که میگم حس مادرانه یک جور خودخواهیه حتا! که مادر کیف میکنه از بغل کردنه بچش... دلش قنج میره از شیرین زبونیاش... آروم میشه وقتی دست میبره تو موهای نازش... بعد ولی اگه اون بچه... یه جایی از زندگیش احساس خوشبختی نکنه چی؟!! اگه بپرسه چرا منو به دنیا آوردید چی؟!! بگم دلم میخواست کیف کنم از شیرین زبونیات؟!! از خندیدنات؟!!خیلی پست مسخره ای شد! میدونم! بذارید برم برای این بچه ای که شاید و شاید یه روزی بچه ی من باشه... یه دل سیر گریه کنم...
به سیریوس، اینبار سکوت میکنم... اینبار برای یک ضعف بزرگ زندگیم غصه میخورم و تو اگر طاقتش را داشتی، شاهد باش... وگرنه که گریه ی تنهایی هم بلدم... بی شانه گریه کردن میسوزاند آدم را... ولی چاره چیست؟!
نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ساعت
21:16 توسط میم.| |




