قنادی تازه تاسیس!

یکی از آرزوهام اینه که توی مجلس عروسی برادرم، وقتی که داره وارد سالن میشه و همه چشم انتظارن که ببیننش، آهنگ شاه دوماد ویگن پخش بشه... بعد نمیدونید هربار که این آهنگ رو میشنوم، چقدر ترسم میگیره که اگه اون لحظه اینقدر سرمون شلوغ باشه و دلمون مشغول! که یادم بره باید این آهنگ پخش بشه... بعدش وقتی یادم بیاد یا باز این آهنگ رو گوش بدم، حتمن خیلی غصم میشه... انگار که اصلن شرکت نداشته باشم توی اون شب خوب... اون شب خواستنی... برادرم که دوماد بشه میپرم بغلش میکنم... به من چه که سر وضع دامادیش میریزه به هم... بغلش میکنم که شاید یادم بره دیگه فقط برادر من نیست... حتا فکرشم تو چشمام اشک جمع میکنه... 





یک چیزهایی برای ذهنم همانند سبزی میماند برای دستگاه گوارش بدن! وجودش لازم است و اما غیر قابل حضم است...




بعد یک روز تمام خاطرات آدم... تمام دار و ندارش را، یکی پیدا میشود و میدهد به باد حسرت... بعد این را ابی فریاد میزند و من باور میکنم که میشود این اتفاق بیفتد اگر آدم حواسش خوب جمع نباشد... مثلن یادم است که یکبار به شیما میگفتم که چطور میشود که گوشه های دنجی از خاطرات آدم، برایش حسرت بشود... نه اینکه دیگر نیست... نه اینکه تکرار نمیشود... نه اینکه احمقانه بوده اند... که یک جاهایی اش را، بعد ها میفهمی که درک نمیکنی... که آن موقع درک میکردی و شیرین بود اصلن... بعد ولی چیزی شد که دیدی اینها دیگر درک نشدنی شده اند! انگار که یکی بخواهد به تو حالی کند که چطور میشود که از اوج باور، شک بیرون بیاید... چطور همه چیز قدرت تردید پذیری دارد... انگار که تخم قطعیت را ملخ خرده باشد!




دیشب بابا اصرار اصرار که بیاید بریم افتتاحیه ی قنادی فلان که نمیدونید چه کردن! بعد ولی امروز، سر بزنگاه که وقت رفتن بود، زد زیر همه چیز و گفت که نه نمیام! بعد جالبیش این که با جدیت تمام، من و مامان و راهی کرد ولی!! اساسن ما خانواده ای هستیم که جنس مجانی بهمان نمی سازد! حالا به هر بهانه ای! یعنی اگر اینطور باشد که بهمان تعارف کنند، شاید برداریم، اما اینکه خودمان برویم و بگیریم... عمرن!! بعد بابا این وسط این رو هم چاشنی کرد که رفتین برای ما هم بیارین! قرار بود در این افتتاحیه ی کذایی، 200 عدد کیک رایگان هم به 200 خانواده داده بشه!! بعد من و مامان رفتیم و دیدیم که... عجب جمعیتی! پس در خودمون ندیدیم که بریم و حتا ببینیم که چه خبره؟!! برای همین دور زدیم و وسط راه اما... یک ایده ی مشت زدیم! امروز تولد بابا بود و دیدیم که حقشه که امروز هرجوری شده شیرینی بخوره!! برای همین از یه شیرینی فروشی دیگه سر راه 4 تا شیرینی تر بزرگ خریدیم که باور پذیر باشه که در افتتاحیه ی یه قنادی تازه تاسیس سرو شده!! در جعبه رو هم پرت کردیم بیرون و ... اومیدم خونه! اونا هنوز فکر میکنن ما اون شیرینی ها رو از افتتاحیه آوردیم! ولی ما بهشون گفتیم که از "اونجا" آوردیم و اونجا از دید اونا افتتاحیه است! از دید ما یه قنادی دیگه است... جالبیش اینه که بابا و میثم در تعجب بودن که ما چه جوری رومون شده بگیریم؟!! بعد مام گفتیم، ساده بود... یه آقایی ازمون پرسید چی بدم خدمتتون، ماهم گفتیم از اینا... که بازم دروغ نگفتیم! فقط وقتی جویای کیک شدن داشتیم تو هچل می افتادیم که... دست گذاشتیم رو نقط ضعف همگانی! و سریع دور برداشتیم که دیگه پر رو نشید! شما رفته بودید همینشم ذوتون نمیشد بگیرید! :دی



خلاصه که بابا بی خود و بی جهت داشت طرف دار قنادی تازه تاسیس میشد، از بس که شیرینیه خودش مزه بود!! :)))



اینطور آدم هایی هستیم ما...!!




الان که اولشه، آدم میتونه بشینه و هزار جور نقشه بکشه... بعد ولی دو هفته ی اول ثابت میکنه که چقدر پایبندی به نقشه ها وجود داره... آدم همیشه اول کار گمان یک شاهکارو داره... اما دو قدم اون ور تر از اول، دستش میاد که چقدر شاه کاره و چقدر رعیت کار!!!





به سیریوس، انتظار هیچ فصلی را نمی کشم، فصل، فصل توست...





نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:36 توسط میم.| |