قحطی

توی ذهنم خبرهایی است! شده ام مثل کیسه ای حاوی غذا که میرود سروقت قحطی زده ها و مواجه میشود با خیل عظیمی از قحطی زده ها که هوار میشوند سرش که هرکدام به چیزی چنگ بزنند و بلکه نجات بیابند! خورده ای هم نمیتوان گرفت بهشان! مجبورند به این حمله وری... این وسط همت کنی و زنده بمانی میان کشمکش هایشان، بعدش دیگر به همه ی اتفاق های افتاده حق میدهی!





فقط یک ماه لازم است تا آب ها از آسیا بیفتند و تو فکر کنی میشود از نوع به زندگی پناه آورد... زندگی اما گاهی تو را فراری میکند! که فکر کنی میخواهی برای یک ماه بزنی به کوهی و بروی و بروی و نفهمی روز و شب چگونه طی میشود و الان کجای نقشه ای و امروز چندم است وچند شنبه؟! اما همه ی اینها که گفتم، برای آدمی که نمیتواند پس جمله هایش برای رفتن به خط بعدی نقطه بگذارد، یعنی که دهنتو ببند و به یاد بیار که تا الان گذشته، باقیشم میگذره! تو سه نقطه هاتو بذار... بذار همه چیی حرچهقدر هم کشنده، از جریان بی پایانش نیفته! حتمن هنوزم روزای خوبی هستند که منتظرت باشن که بهشون برسی... 





از خودم ولی خستم! یه خیری بیاد خستگیمو دربیاره! 





به سیریوس، پای قنات دنیا خنک بود... اون طرف دره ها هم باد با علفا بازیش گرفته بود و بدجور گذاشته بودن دنبال هم... میشد تا وقتی چشم دلت سیر شد، خنکی و منظره غورت بدی!وقت ولی نبود... مهم ترش اینکه تو نبودی! وگرنه که گور پدر وقت...







نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۱ساعت 22:13 توسط میم.| |