قطار

به نظرم شاعر بايد خيلي دقيق باشد... خيلي دقيق! آنقدر كه عارف قزويني باشد تا بردارد و بگويد: "از خون جوانان وطن لاله دميده!"

 



تو خونمون یه گلدون گل لاله داریم... لاله اش بنفش بود و گیرا... لاله روی شاخه بود، تا لحظه ی آخر... گلبرگ هاش هیچ وقت از روش نیفتاد... خشک خشک شده بود، اما نیفتاد... بعد اصن گلبرگ هاشم که خشک خشک شده بود، ساقه اش راست قامت ایستاده بود! اونقد راست قامت که اگه چشمت به گلبرگ هاش نمیفتاد، باور نمیکردی که روی این ساقه گلی نباشه... یا گلی باشه و اونطور خشک شده باشه! حالا از لاله ی توی گلدون، یه پیاز مونده چون مامان ساقه اش و از پایین چید... که پیاز گل ضعیف نشه... آذر که بیاد، باید بهش آب بدیم... که فکر کنه بارون پاییزی داره میباره... بعد زنده میشه و جون میگیره تا بهار باز راست قامت و استوار، گل بده... یه گل بنفش گیرا...





کمکم کنید یه قالب دیگه پیدا کنم... یه چیزی شبیه قبلی! :(





برادرم نشسته بود پشت کامپیوتر، منم دراز کشیده بودم روی تختش... بعد همین جوری هی واسه هم تعریف میکردیم از اینور و اونور زدگیمون... بعد من اصن یه لحظه گریم گرفت از بس دلم برای اینطوری برادرم تنگ شده بود... از بس دوست داشتم اونو تو این حالت ببینم که وسط کاراش یهو آدمو از رو تخت میکشه پایین که پاشو بیا اینو ببین... بعد اتاق دوباره جون گرفت... در و دیوار داشت میثم و نفس میکشید... من بیشتر... 





فردا این موقع، توی قطاریم... بعد من که مسافرت های با قطارو دوست دارم... بعد من که معتقدم خواب نصفه نیمه ای که آدم دیگه در مقابلش زانو میزنه و میپذیرتش میون لالایی قطار... بعد اصلن من و قطار گذر منظره ها و تمام شوخی و خنده های بچه ها... آره! دلم قطار میخواد... 





و او سخاوت مندانه مرا تشویق میکند... 





به سیروس، نیازی به توصیف چشمان تو نیست، باید ایستاد و نگاه کرد و محو شد...! چه راه گم کرده ای بودم من که میخواستم دل بسپارم به توصیفش...





نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:14 توسط میم.| |