ای کاش که جای آرمیدن بودم...*
اساسن فهمیدم که من، نسب خوبی نیستم! مثلن نباید انتظار داشته باشم که برادر و پدرو مادر و دوست و کی و کی و کی بگوید خواهرم، دخترم، دخترم، دوستم و کی و کی و کیم خوب است... و این را روزی میفهمی که میخواهی با تمام وجودت برایشان باشی، یک جور خوبی باشی، اما بعد نمیتوانی! نمیدانم چطور میشود، چطور میشود که بخواهی آبی باشی که تشنگی رفع کند، بعد تشنگی رفع نکند! یا اینکه اصلن او آب نمیخواهد و تو میخواهی آب باشی! که حتا شاید فقط میخواهی که آب باشی... اما نیستی! میخواهی بغلش کنی و همه چیز حل شود، اما مگر تو کی هستی که بغلت حلال باشد؟ که اصلن سوراخ سمبه ی کدام عطاری را دیدی که بغل تو را گذاشته باشد روی یک طاقچه ای و رویش برچسب زده باشد: "مناسب برای ناراحتی های چه و چه و چه... جوشانده اش را آرامش بخش نیز میدانند!"دیده اید آدم هایی را که مثل کافه های دنج میمانند؟ از همان ها که حتا گران بودنشان هم باعث نمیشود که قیدشان را بزنی؟ حتا اگر ته مانده های جیبت را هم خالی کنی؟ حالا برای این آدم ها به جای پول بگو، ته مانده های خودت! انگار که مثلن چایی که اینها میدهند، چقدر عطر و طعم متفاوتی دارد که حتا واقعن بخواهی دقیق باشی هم ندارد، اما میچسبد... انگار که چای میبلعی و آرامش... به قول تو سکوتشان میخورد آدم را! انگار که منویی دارند پر و پیمان که هرچند تو تک و توک طعمشان را چشیدی و به همان ها هم قانع شده ای و اصلن یکجور کیف میکنی و وقتی سراغشان رفتی، بگویی: "همان همیشگی" و او هم خوب بداند همیشگی چیست... اما اینکه خیالت راحت است که جا برای کشف های تازه هم داری، خودش خیلی اهمیت دارد...آنقدر که میدانی تا تهه این منو و انتهای فهمیدن و غرق شدن در این فضا خیلی مانده... فقط بدی این آدم ها در این است که این تویی که باید بروی سروقتشان... خودشان هیچ وقت نمی آیند سراغ تو... که حال و هواشان، دلتنگیشان... بدو به بدو پاپی تو میشود اما خودشان نه!
اصرار کردم به مامان که: "ببافشون دیگه!" اونم گفت" بشین ببینم میشه یا نه؟!" و درست آن موقع ها که وقت بافتنش میرسد... درست در اوج کیف کردن از بافتن، شیطانکی به جانم می افتد که کوتاهش کن! و من هی به شیطانک میگویم: یه کم دیگه هم صبر کن! تازه هنوز چندبار بافتش فقط...
به سیریوس، میشود یاد بگیری که چطور باید موها را ببافی؟!
* میمیرم برای این شعر خیام که:
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
ای کاش پس از هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمین بودی...




