آوار...
و یکباره، گوشه ای از دنیا، درحالی که انتظارش را هم نداری... کسی می آید و چیزی میگوید و نیازی هم نیست که زیاد بگوید... یک جمله ی کوتاه میگوید... صدایش هم بلند نباشد باز هم نقصی ایجاد نمیکند... اصلن زمزمه کند... بعد با همین شرایط نه چندان تاثیر گذار، حرفش را میزند و دنیا... همه اش! یکباره خراب میشود روی سرت... همه اش یکجا... و تو که فریاد شده ای، سکوت میکنی و میگویی خداحافظ و میروی... یکروز هم حتمن یک گوشه ی دیگر دنیا یکی پیدا میشود که چیزی به او بگوید و دنیا را روی سرش خراب کند... و حتمن تو هم جایی در گوشه ای از دنیا چیزی به کسی گفتی و دنیا را روی سرش خراب کردی که حالا سرت آمده است...احساس آدمی را دارم که از زیر آوار درش آورده اند...
به سیریوس، تمام روزهای سخت را تاب می آروم تا برسم به روزهای خوب با تو... من زنده میمونم برات...
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت
21:39 توسط میم.| |




