آشنا...

قالب قبلی را دوست داشتم... نمیدانم چه بلایی هم سرش آمده! این کاره هم نیستم! بعد رفتم و گشتم و باز پیداش کردم و باز هم درست بشو نبود! حالا باری به هر جهت کلی گشتم و فعلن این به از هیچی است! کلیتش آنقدر ها جذبم نمیکند اما باری به هر جهت به دلایلی که حتمن بر همگان هم پوشیده نیست، دوستش دارم! 




دستم خورد به یک کتاب و کتابه افتاد و باعث شد چیزی که ندیدم چیست و فکر کردم کتاب است، بیفتد روی زمین... بعد من شروع کردم به عذر خواهی بابت کارم که آقای فروشنده گفت: "انداختیش دیگه... مثیکه باید بدیمش به خودت! جایزه!" یا چمیدونم... همچین چیزی گفت به هر حال! بعد آنچه را که انداخته بودمش زمین داد به خودم... به خود خودم... و من پیشتر ها هم صاحب همچو چیزی بودم... ولی دادمش به عزیزی... و وقتی آقای فروشنده آن را داد به خودم، یک آن اشک در چشم هایم جمع شده بود! یک آن تمام دلواپسی هایم تمام شد... آخه دفترچه ای که توش جمله هامو برای سیریوس مینوشتم، رو به اتمام بود...!!





باور کنید من نمونه ام

دوست و دشمن اقرار می کنند من نمونه ام

ملیحه هم تایید می کند من نمونه ام

اول باور نمی کردم من نمونه ام

حالا باور می کنم من نمونه ام

لطفن، قبل از ساعت 8

مرا به آزمایشگاه تحویل دهید!


همانطور که شاهد هستید این "اکبر اکسیر" در نوشتن شعرهایش تعارف معارف ندارد! هرچه که دلش بخواهد بر میدارد مینویسد! خیلی روم به دیوار است شعرهایش! تو مترو مدام در حال سرخ و سفید شدن بودیم ما از دست این اکسیر!





بعد او به من گفت که طرح مطالعاتی از خودت دربیار راجع به استاندارد و بعد من هرچی که به ذهنم رسید از خودم درآوردم! یک عالمه عنوان های دهن پر کن! بعد تاکید هم کردم که اگر هرکدامش تصویب شد و گشتیم نبود شد، به من ربطی ندارد! من همه را از خودم نوشتم به همراه از خود نوشته های الی! بعد اگر کار به گشتن و پیدا نکردن برسد، پی میبرم به پروژه های درسی ای که اساتید میگذارند کف دست آدم و آدم هرچه این در و آن در میزند، هیچی پیدا نمیکند! بعد ما میشویم جز آن دسته از آدم ها که خودشان با دست خودشان گور خودشان را کندند... 





تو برایم ارزش های ناگفته داری... از همان روز توی حیاط مدرسه فهمیدم... از همان توت خوردن از درخت های توت دانشگاه... و آنروز من که دلشوره داشتم، دلم گرم شد به بدرقه ی تو... به تو که آهسته گفتی باید باهم حرف بزنیم... و تمام مسیر لبخند زدم از تو... که تو هستی که باهم حرف بزنیم... که تو نگرانی برای من و نگرانی ات خیالم را تخت کرد... همیشه که میخواهم تو را بغل کنم، با تمام وجودم دست هایم را باز میکنم... و پر میشوم از حس خوب... این ها را اگر برایت نمی نوشتم، خیلی قدر نشناسی بود برام...





همه خانواده شده مکالمه ی تلفنی... حالا اصلن پیش تر ها هم اینطوری بود... اصلن یک وقتی مکالمه تلفنی هم نبود... و من تابستان های کودکی، قاشق غذا را به همراه بغض هایم میبلعیدم از بس که دلم تنگ پدرم بود... و حقم نبود که پدرم آنقدر مرا عزیزکرده ی خودش کند و نازم را بخرد و بعد... قد 2، 3 ماهی برود... خوبیش خلاصه میشد توی اولین صبح زودی که پدر باز می آمد به خانه... یا آولین صبحی که دیر وقت شب آمده بود و تو، صبح که از خواب پا میشدی، میرفتی و میدیدی که جای پدر دیگر خالی نیست... بعد میرفتی و خودت را می انداختی روی پدر... اگرچه که خواب بود... و او از خواب میپرید و اما دعوایت نمیکرد که از خواب بیدارش کردی... اگرچه که تازه 2 ساعت خوابیده بود و این یعنی حالا سرش درد میگرفت... بعد من پای تلفن کم می آورم... بیشتر میخواهم و بیشتر... اما بلد نیستم کشش بدهم... حالا به پدر برادر را هم که اضافه کنید، یعنی خیلی دلم تنگ شده... مدام میشینم کنار مامان که نکنه اونم تلفنی بشه یه وقت...




به سیریوس، اینکه دنیای ما معمولی نیست، خوبه یا بد؟





نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 20:15 توسط میم.| |