پترونوم!!
این فقط هری پاتر نیست که برای مبارزه با زندان بان های آزکابان، نیاز دارد به خاطراتی خوب تا به قدرت آنها، پترونوم بسازد... هر آدمی نیاز دارد به این قدرت... هر آدمی باید بلد باشد که چگونه خاطرات خوب را به وقت به یاد بیاورد... به وقت که روحش را از مرگ نجات دهد... که شادی هایش به یکباره توسط ناکامی ها خورده نشود و تمام نشود... آدم ها یک پروفسور لوپین کم دارند که قدرت پترونوم سازیشان را به تکاپو دربیاورد...بعد من هیچ وقت گفته بودم که جلد زندانی آزکابان را به دلایل بسیار، از همه ی جلد ها بیشتر دوست دارم؟ و حتمن اگر نگفته بودم هم، از انتخاب اسم سیریوس معلوم است که چقدر به او ارادت و ایمان دارم... که از اول داستان، میدانستم که او نباید آن طور که روایت میشود باشد... که مثل اسنیپ به او هم ایمان داشتم... و دوستش داشتم... از اول تا آخر...
و دوستی دارم که پای هدیه تولد یکی از سال های زندگیم، برایم نوشت: این جمع منو یاد کریسمس هری پاتر میندازه با سیریوس... کاش عاقبتش اون شکلی نشه...
و من تو فکر رفتم که...
بعد یه روز اوایل امسال بهم یادآوری کرد که دیدی عاقبتمونم داره اون شکلی میشه؟ که اون جمع تا ابد کنار هم نمونه و شادی هاشو باهم جشن نگیره؟ و من کلی زور زدم که بهش ثابت کنم نه! داری اشتباه میکنی... اما به خودم ثابت شد که گریزی نیست... سرنوشت مختوم همینه... بعد من از همون روز دارم واسه همه دلتنگی میکنم...
به سیریوس، هرکی منو تنها گذاشت... تو منو تنها نذار... تو سیریوس جاودانه شو... تو سرنوشتو شکست بده... تو رو خدا...




