پنجره

مادر ها وقتی دست بچه هایشان را می گیرند، هزار و یک کشف به آن ها حجوم می آورد... اصلن دست را می گیرند، اما... تا انتهای روح و جسمت می روند... زیر و رو میکنندت یکباره... مادر ها همیشه نگرانند... حتا وقتی دستت محکم توی دستشان باشد! شده حتا نگران این باشند که "دستت چرا سرد است؟" و آدمی که دلی را دارد که نگرانش باشد، خیلی خوشبخت است... و نگران تا وقتی که کنارشان هستی یعنی دلواپس و وقتی که رفتی یعنی چشم به راه... واژه ی نگران خیلی خوب و دقیق به وجود آمده است...




آوازی برای تو


پیش درآمد برای تو


برای تو



عجب غوغایی دارند اینها حتا در انتخاب اسم ها...





دلم یک صدای گرم میخواهد که شعرهای آشنا بخواند و یک فنجان نسکافه ی ولرم... 


صدا که میگویم مثلن صدای خسرو شکیبایی... که هنوز که هنوز است فکر میکنم که زنده باشد! هیچ وقت فکر نکردم که او مرده باشد!






دیده اید آدم هایی را که مثل تک آهنگی زیبا از یک آلبوم نه چندان زیبا می مانند؟ که مثلن یک آهنگی میشنوی و کیفش را میبری و بعد کلی میگردی تا بالاخره میفهمی این آهنگ مال کیست و کدام آلبوم؟! و بعد هرجور شده آن آلبوم را پیدا میکنی به امید اینکه باقیش نیز مثل آن یکی که تو گوش داده ای خوب است و اما... نمی ارزد!این آدم ها هم یکباره جایی میشنویشان و حس میکنی که یکباره اش که این باشد... اما تمامش را که کشف کردی میبینی که نمی ارزد! البته دقیق ترش این است که تو کی باشی که بگی چه کسی می ارزد و چ کس نه! اما حاکم سرزمین خودت که هستی! پس تا وقتی قضاوت هایت را به خورد بقیه ندادی، آزادی...





باران نم نم میبارید و هوا خوب بود! من پشت شیشه محو تماشای خنده های آن ها بودم... 





به سیریوس، تو را که داشته باشم، دیگر در آسمان خدا، چشمم به دنبال هیچ ستاره ای نخواهد بود... 





نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت 20:43 توسط میم.| |