تعجب...!!!
یکی از هم کلاسی های دوران راهنماییمو دیدم تو یه مهمونی... یه دختر شیطون و شری بود که باهاش میشد هر آتیشی رو تو مدرسه سوزوند... وقتی دیدمش، خیلی آروم نشسته بود و یه بچه هم بغلش! با چشمانی از حدقه دراومده... شاهد همکلاسی دوران راهنماییم بودم که یه دختر 2 ساله داشت! چیزی در حد درآرودن شاخ! باورم نمیشد اون با اون حد از شیطونی، یه گوشه آروم نشسته بود و داشت با دختر کوچولوش بازی میکرد!نکته قابل فکر این بود که بیشتر از اینکه با خودش قدرت برقراری ارتباط و ادامه ی مکالمه داشته باشم... با دخترش سرگرم شده بودم... یادمه مدرسه که میرفتیم... سر امتحانا بود که همین دوستم اومد مدرسه و در حالی که امتحان حرفه و فن داشتیم، شروع کرد سوال عربی از من پرسیدن... در واقع امتحان بعدیه رو خونده بود... وقتی فهمید چه خبطی کرده، جیغش دیدنی بود... به خاطر مهرناز، تنها تقلب دوران راهنماییم رقم خورد... تو نماز خونه که در واقع سالن امتحانا هم بود طوری نشستیم که بغل هم بودیم، بعد من بلند بلند میخوندم و مینوشتم و مهرنازم پشتم... بساطی بود! تهشم 17 شد! راضی بود خیلی... نحوه ی بغل کردناش وقتی نمرشو دیده بود، کاملن حاکی از رضایتش بود...
مامانم صدبار ازم پرسید: این واقعن دختر خود مهرنازه؟
منم صدبار گفتم: آره! دختر خود خود مهرنازه!
از فکر مهرناز که اومدم بیرون... غرق شدم توی آهنگایی که پخش میشد و نحوه ی رقصیدن آدم ها... هیچ فکرشو نکرده بودم... غالب رقص های ایرانی، گروهیه... مثلن اینکه اقوام کرد، به اون شکل دست همو میگیرن، تنها چیزی که در آدم به حد اعلا القا میشه، اوج وحدتشونه... اینو آدم قشنگ حس میکنه... یا توی رقص آذری... آدم بعضی جاهاش، اصلن با دیدن حرکات آروم جاری در رقص، کاری جز لبخند از دستش بر نمیاد... بعضی جاهاشم، قشنگ حس میکنه که اون آدمه انگار همین الان میخواد کلن از زمین کنده بشه و بره... به نظر من حتا رقص باباکرم هم یک جور شور خاصی در آدم ایجاد میکنه... در عوض به رقص عربی که فکر میکنم، هرچند که شاید خیلی ها معتقد باشن که قشنگه... و هرچند که باید خیلی هم سخت باشه... اما به نظرم توی این رقص تنها چیزی که میبینم ... بودن دسته ی عظیمی از ذکور عربه! و اینطوری جوش میارم و ترجیح میدم باز به رقص های گروهی اقوام ایرانی فکر کنم که این گروهی بودنش... این دست در دست هم دادنش، یک جور کیف بی نظیری بهم میده...
ولی من هنوز تو شوک مهرنازم!
اساسن یک حرف هایی... یک صحنه هایی، شاید آنقدر ها هم قابل توجه نباشند... مثلن طوری نباشند که بروی و برای کسی تعریفش کنی و بعد او هم نکته ای را که در تو القا میکرده را درک کند... اما این حرف و این این موقعیت ها، فقط به یک دلیل اساسی، مهم هستند... و غیر قابل انکار... آن نکته ی اساسی هم این است که تو به یاد داری آن ها را... و تا آخر عمرت هم فراموششان نمیکنی... هرچند شاید استرس داشته باشی که ممکن است فراموش شود... کاش جایی ثبت میشد... اما نگرانی ندارد... تا آخر آخر عمرت یادت میماند... اصلن شاید همین ها، آخرین چیزهایی هستند که دم مرگ، اگر که یک مرگ ناغافل نداشته باشی، یادت می آید و باعث میشود که نهایتش، هرچه که رفته بر تو... با یک رضایت خاطر چشم از دنیا برداری...
تعبیر تکراری ای شده است این... اینکه بیایی و به جای اینکه بگویی بهار اومده... برگرد... به جای اینکه بگویی بهار اومده و حیف که تو نیستی... به جای اینکه از این دست حرف ها بزنی، بیایی و بگویی که نه چون تو نیامدی، بهاری هم نیامده... و اهمیتی نداره جدید شدن فصل ها... بهار با آمدن توست... تکراری شده... اما از اعتبار نیوفتاده!...
به سیریوس، چشمانم را بستم و به تمام خوبی ها فکر کردم... چیزی کم داشت... تو را... اصلن به خوبی فکر میکردم من؟!!




