Spring...
کاشف به عمل آمد که رعایت توالی خیلی مهم است... آنقدر که عدمش موجب عدم توانایی خندیدن در یک روز کاری میشود... یا بهتر بگویم خندیدن های همراه درد! برای اینکه خیلی رمزآلود نشود و فکر نکنید که دارم خیلی فلسفی بلغور میکنم، باید عرض کنم که توالی به داروهای زجرآور صورت بیچاره ام برمیگردد که وقتی به ترتیب نمیزنم نتیجه اش این است که صورتم در جا به سنگ تبدیل میشود!! پس همان طور که خواهم گفت دستم برای انتخاب خیلی باز است... یا باید اول صبح از شدت سوزش اشکم در بیاید یا اینکه کل روز را مثل مجسمه ی فراعنه مصری خشک خشک باشم و وقتی پای خنده پیش می آید همراه خنده مدام آخ و اوی کنم...
خدا کند زندگی اینطوری نشود هیچ وقت...
امروز سر کلاس معارف دستم را بردم بالا و گفتم به نظرم درست نیست که هر جا که جوابی برای بی عدالتی ها نداشتیم بگوییم امتحان الهی است... هرچند که این یک دلیل آرامش بخش است... آرامش بخش که میگویم نمیدونم چطوری باید توضیحش بدم که منظورمو برسونم چون خودمم فکر میکنم که این بیشتر زجرآور میکنه قضیه رو... که چرا امتحان ها مثل هم نیست... حالا شاعر گفته "هرکه درین بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش میدهند" که گفته باشد... شاید اصلن اصلش مغرب تر بوده... گشته گشته شده مقرب تر... خلاصه که برشگتم به استاد محترم میگویم این امتحان الهی بودن را قبول ندارم... و به نظرم هر چیزی حتمن یک علتی دارد... بعد آخر سر مرا که بی جواب گذاشته و رفته... برگشته میگوید: اصلن شما برای کنفرانست رو همین امتحان الهی بودن آفرینش کار کن! یعنی شد قوز بالای قوز! یا غوز بالای غوز... یا مدل های دیگرش!
قبلن اینطوری بود که پرسه نمیزدم... زندگی روال عادی داشت... و این روال عادی خودش ایده خلق میکرد برای نوشتن... بعله من خودم اولین طرفدار نوشته های خودم هستم!! به طور جدی ایده هایی که می آمد به ذهنم را دوست داشتم... چه میشد یک بند طولانی، چه اصلن یک خط... و دوستشان داشتم... و حالا اگر بقیه هم خوششان می آمد که نور علی نور بود... اما این روزها نوشتن آنطور که باید کیف نمیدهد... اصلن من پرسه زدن هایم را بیشتر کردم به خاطر اینجا... به خاطر نوشتن... اما ایده ای نیامد... حالا بیشتر از هر موقع دیگری روایت میکنم... خودم را... و درون بی سر و سامانم را... نمیدانم مشکل از کجاست... اما کیفش را نمیبرم! هیچ وقت هم از آن آدم ها نبودم که بگویم باید وقفه ای ایجاد کرد... که اگر بودم این لحظه بهترین زمان برای گفتن این حرف بود...
به سیریوس، امسال بهار، حتمن میروم و زیر سایه ی شکوفه های شبرنگ دراز میکشم و چشم میدوزم به آسمان یکسر آبی که شکوفه ها قابش گرفته اند... و با خودم خیال میکنم که حتمن میدانی که از "تنها بودن" ترسی ندارم... این "تنهایی" است که در من دلشوره می آفریند...*
*البته اگر جیمی سگ چسبناک و لوس پدرم آن دور و برها پرسه نزند!!




