Happiness

یک سفر قرار است بروم... یک سفر که برای من از جهاتی مهم و لذت بخش است! هنوز شروع نشده میدانم که فراموش نمیکنم این سفر را... 




باری اگر این سفر را نمیرفتم هم شانس این را داشتم که با عمویم بروم چند روز کویر نوردی... و همیشه هم همین طوری بوده زندگیم! چیزی نبوده یکهو چند تا بوده...




بعد من میدانم که تا آخرش هم همین جوری است!




با دیدن فیلم جولیا و جولی بود که فهمیدم یک کاری که عاشقش هستم آشپزی است! و دوست دارم کلی غذا از کلی جای دنیا درست کنم! و ترجیح هم میدهم که خودم یک جورایی دست کاریشان کنم... مادرم حتمن از شنیدن این حرف کیف میکند...!! چون فکر میکنم که با خوش فکر میکند که من از آشپزی منزجرم! اما به واقع دوست دارم این کار را... شاید حرسم میگیرد که مدام مجبوریم به عنوان یک ایرانی، در آشپزخانه هایمان پلو و خورشت درست کنیم و ... باید اعتراف کنم که میمیرم برای قورمه سبزی و قیمه بادمجان و زرشک پلو با مرغ! اما این دلیل نمیشود! ترجیح میدهم غذاهایی درست کنم که اینها نباشد... و حض کنم از اینکه دارم غذاهای جدید درست میکنم! مثل بعضی وقت ها که دستور من درآوردی هایم را اینجا هم گذاشته ام!! مثل جولی توی فیلم که دستور غذاها را میگذاشت توی بلاگش! چه ساده خوشبخت بودند... 




حالا باید یک ساک جم کنم و سعی کنم چیزی را از قلم نیندازم! البته تهش هم بروم و ببینم که چقدر چیز میز اضافه برداشتم و باز یک چیزهای مهمی را یادم رفته!! 




امسال هم مثل پارسال خیلی خوش گذشت... هم آنکه با دوستان دانشگاه بود، هم آنکه با دوستان قدیمی تر... و من حیفم می آید که اعتراف به اینکه خیلی دوستان خوبی دارم، خیلی خوب... به واقع خیلی خوب را محدود کنم به این یکبارها در سال... اما شک نکنید که همواره با خودم میدانم که شما همگی چقدر خوبید... و چقدر نباشید کم دارم... و چقدر بودنتان به من خوبی میدهد... و چقدر هر کدامتان یک دنیایید... 




به سیریوس، بهار تویی... حالا بگو طبیعت هروقت که خواست برف ها را بروبد و شکوفه برویاند... 




تمام خوبی هایی که دوره ام کرده، چیزی از حجم دلتنگی هایم کم نمیکند... میدانم! دل است... گاهی میگیرد... میشود خیالم را راحت کنید که اگر تا کی قوی دارمش، سحر میرسد؟ 





نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:26 توسط میم.| |