Then There is something...
آروم اومدی... تو خواب... آروم اومدی مثل رقص یک پروانه...دل من، دل تو، دل ما... دل همه ی آدما مگه چی میخواد؟
قلب منو همه جا همه جا همه جا برد... خوابی که عشق تو چشای تو دید...
جایی که خواننده ساکت میشود و ویولن یا شاید هم ویولن سل، مینوازد، قلبم را مچاله میکند... *
مثل مادرم میماند... به طور جدی هم یک جاهایی مادرم بوده... آنقدر که به شوخی هم که شده، اذیتش که کنم، میگوید که شیرش را حلالم نمیکند... اما باید اعتراف کنم که من هم گاهی او را درست به اندازه ی مادرم دوستش دارم...
و اینکه مثل مادرم میماند فقط این نیست که مرا در مقاطعی بزرگ کرده باشد... او مثل مادرم است چون وقتی از پشت تلفن با من حرف میزند، صدای مینای تازه از خواب بلند شده را میداند... چیزی که خودم هم اصلن تفاوتش را درک نمیکنم... او مثل مادرم است چون گاهی درست مثل او مچم را میگیرد!! او مثل مادرم است چون به اندازه ی او نگران من است... چون مثل او به من غر میزند...
حیفیش این است که هروقت دلم بخواهد میپرم بغل مادرم... اما بغل او اینطور نیست... بهانه میخواهد... باید روزها نباشد تا وقتی آمد بشود بپری بغلش آنهم با کلی ادا و اصول... حیفیش این است که چون به هر حال واقعن مادرم نیست، وقتی جلویش گریه میکنم، همیشه اش نمیشود که دلداریم بدهد... گاهی هم به گریه هایم میخندد... از تهه دلش حتا...
همیشه دوست داشتم که یک خواهر داشته باشم... و همیشه بچه که بودم، به پدرم میگفتم اگر قبل از او، یک خواهر بزرگتر از او داشتم، نور علی نور بود... آدم بچه است... آرزو دارد... بزرگ میشود واقعیت را میفهد... یا با آن کنار می آید، یا اینکه فهم بهتر زندگیش را بهتر میکند... یا هرچی که بشود... یک چیزی میشود دیگر... آن چه شد این بود که فهمیدم او را به هر خواهری ترجیح میدهم...
اگر امروز زنگ نمیزد، میفهمیدم که حتمن خیلی سرش شلوغ است... اما زنگ زد تا بفهمم میان شلوغی هایش، مرا فراموش نمیکند...
خواهر ها و برادرها، بر خلاف خیلی روابط دیگر، اساسن به هم نمیگویند که همدیگر را دوست دارند... اما حتمن خیلی همدیگر را دوست دارند...
به سیریوس، جای تو خالی... شاید هم نه! جای من خالی...
* آهنگ تیتراژ سریال هم نفس!




