Fabulous Moon

اول: خوش به حال گورو... آدم باید خیلی خوش شانس باشد که اگنس گیرش بیاید... 



One big unicorn strong and free thought he was happy as he could...

Then three little kittens came around and turned his whole life upside down...

They made him laugh, haha...

They made him cry,hooo...

He never should have said goodbye...

and now, he knows he could never part from those three little kittens.

They change his heart...

The end!


"Despicable Me"



دوم: پشت صحنه ی فیلم جدایی نادر از سیمین... نادر... سیمین؟ ... ترمه!



سوم:


ساعت 3:10 نیمه شب...

پلیس مسئول در خیابان ها میچرخد

باد در میان برگ های کاج میپیچد

ماه خیلی زیباست!!




چهارم: آن روز توی راهرو، بهشان سلام کردم... آن یکیشان مثل همیشه با دادن دو سلام کاملن به هم پیوسته و خاص خودش، در سلام دادن پیش دستی کرد... آن دیگریشان... مثل همیشه با اخم همیشگی ای که دارد، جواب داد... 



به سرم زد این بار فیس بوکش را باز کنم و برایش پیغام بگذارم که:" چرا اینجا خندیدن را بلد است و در دنیای واقعی نه؟"



تقریبن پیغام را گذاشتم!! :-اس




پنجم: خیلی گیجم... و این گیجی یکجور دارد التهاب آور میشود... در میان با که گذارم غم پنهانی خویش؟!



ششم: این وسط فکر کنم فقط یک نفر باشد که بداند من زمین و زمان را دوست دارم و هزار و یک نفر را ستایش میکنم و حاضرم خیلی کارها برای خیلی از آدم ها انجام بدهم، اما هیچکدامش معنایش این نیست که میخواهم آن ها هم برایم اینگونه باشند یا مرا مد نظر قرار بدهند... سخت است که مجبور باشی توضیح بدهی که اگر مثلن میروی و سوزنی میدهی به کسی، فقط مقصودت دادن آن سوزن است و بس... و اگر ذوق میکنی از لواشک، فقط و فقط به خاطر آن لواشک است و بس... نمیدانم چرا اینها را حالا میگویم در حالی که خیلی پیشترها میخواستم بگویم... سخت است که همه اینطور نگاه نمیکنند...و دوست دارند از کارهای آدم دلایل دیگری را هم بیرون بکشند...




هفتم: با کره مشکل دارم... وقتی کار به المان گرفتن از یک کره میکشد، تمام آگاهی هایم زیر سوال میرود... و اصلن در مقابل این موجود، چنان حالت حاد روانی ای به من دست میدهد که وقتی تمام تلاشش را میکند که من سوال ننوشته ام را به نوشته تبدیل کنم، عاجزانه فقط به انگشتش نگاه میکنم که روی نیم کره ای که تصویر کرده ام مدام اینور و اونور میرود و شکلی را که با مداد کشیده ام، کامل سیاه میکند...



هشتم: باید به سرم بزند...



نهم: اسم فیلمی را که خیلی دوستش داشتم یادم نمی آید :( همانی که نگار جواهریان توش بازی میکرد و فاطمه معتمدآریا و ... همانی که نگار توش کلی مجسمه ی شیشه ای داشت... همان که خیلی خوب بود... همان که نگار توش میگفت: "یه پسر واقعی"



دهم: به سیریوس، گفته بود آخر برگه هایمان برایش یک آرزو بنویسیم... من باز چشم هایم را بستم... مثل آن موقع که قرار بود شمع ها را فوت کنم... یا مثل آن موقع بعد از دیدن شهاب برای اولین بار... و باز که کردم، آرزویم تو نبودی... نپرس چرا، نمیدانم... :(






نوشته شده در جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ساعت 18:13 توسط میم.| |