اخم...
نگار راست میگفت... این روزها، روزهایی است که ابروهایم دست در دست هم گره خورده اند... و شب ها که می آید، وقتی درد عضلات ابروهام ادیتم میکند میفهمم چقدر میزان اخم هایم بالا رفته... اما نمیتوانم این مقدار از واقعیت ها را ببینم و اخم نکنم... هیچ کس مجبور به تحمل مینا نیست... در عوض من یک روز، سنگ هایم را وا میکنم... شاید اخم هایم باز شد!!مشکل درین است که منفعت طلبی، اصلن آن چیزی نیست که در عرصه های کلان مطرح باشد... در سطوح پایین روابطی که اصلن خودمان هم تعریفش میکنیم و همش هم قرار داد است برای منظم کردن و منسجم کردن، در این ها هم نمود دارد... و آزار دهنده است... وقتی که آنقدر پیش برود که برای نفع خودت، راضی باشی دیگرانی را هم خراب کنی... خیلی بخواهی وسیع نگاه کنی، ما آدم ها خیلی در حق بشریت خیانت کرده ایم... گاهی نمی فهمیم که با این حرکتی که انجام دادیم، و حتا از دید خودمان خیلی هم ساده بود، چقدر افکار یک آدمی را عوض کردیم... امشب، فهمیدم دنیای اطرافم حتا دنیای بیخ گوشم، میتواند چقدر کثیف باشد... و چقدر باید مراقب باشی که تو آلوده نشوی... که تو کسی را آلوده نکنی... و اخم ساده ترین واکنشی است که میتوانم نشان بدهم!
گروهی که با تجربه هایش را خیلی راحت طرد میکند، باید شک کنی در اینکه آیا باید به آنها بپیوندی، یا نه؟ و آدمی که فکر میکند، حق دارد با بقیه مثل مهره های شطرنج رفتار کند، و فکر میکند که آنقدر افکار بلند بالایی دارد که به خاطر افکارش باید دیگران را به شکلی که میخواهد تربیت کند، باید قیدش را بزنی...
چقدر دلم میخواهد دنیایی را ببینم که آن دانشجو از بیو زون دانشگاه تورنتو میگفت... دنیایی که در آن، حق رعایت میشود و کسی دخالتی در قلمرو دیگری نمیکند...
این روزها خیلی ها و خیلی چیزها دست به دست هم دادند تا خنده های بی مقدارمان زود یادم برود... تا خستگی، رفته رفته تجمع کند... کاش میشد که بروم یکجا که شبش مدام باران ببارد و بعد از کلی تماشای باران، صبحش میشد بزنی به جایی برای دیدن طلوع...
به سیریوس، تو اگر نبودی، چشمم به روی تمام خوبی ها بسته میشد... تو امانتی در وجودم گذاشته ای که با آن فرار میکنم از تمام نامهربانی ها...




