کبودی!!
آسمونای کبودو دوست دارم... میگم آسمونا چون که آسمون اصلنم یکی نیست... حتا همه جا هم همین رنگ نیست... خلاصه که من آسمونای کبود و دوست دارم... و نمیدونم غروب و بیشتر دوست دارم یا طلوعو؟ اصلن این دو تا هرچند که خیلی از لحاظ مفهومی فرق دارند، اما خیلی از لحاظ رنگی و شکلی، شبیهن... برای همین خیلی سعی کردم اما نتونستم یکی شو انتخاب کنم...
یکی و میشناختم که وقتایی که عصبانی میشد، یا ناراحت، پاهاش کبود میشد... اما من اینطور آدمی نیستم... من در عوض عادت کردم که یهو ببینم یه جایی از دست و پام کبوده... و حتا وحشت کنم از اینکه چرا اینقدر کبوده؟ لابد میخورم به در و دیوار و متوجه نمیشم! اما هرچی فک میکنم یادم نمیاد که جوری خورده باشم به در و دیوار که بخواد کبود بشه!! این روزا فهمیدم که روح یا شاید مثلن قلب و احساسمم اینطوری باشه... نمیفهمم که کی و به کدوم در و دیواری خورده، من فقط شاهد کبودی هام... کبودی هایی که به وحشت می اندازد مرا... اما هرچه فکر کنم هم یادم نمی آید که از کجا آمدی یعنی؟
کار دنیا و من به هرجا که برسد، بازم خنده ام را از تو نمیگیرم... مطمئن باش... قطره ها را جمع کردی، خنده ها هم مال تو ...
یک روز خودکشی کردم... خودکشی که فقط این نیست که برداری و خودت را بکشی... یک روز خیلی چیزها را در خودم کشتم...
به سیریوس، اینکه نیستی فقط یک خوبی دارد... نمیبینی همه چیز دارد اشک میشود و از چشمانم خارج...




