دارم دیر میکنم...
داره دیرم میشه... نه دیر از زندگی که خیلی ساده دیر از کلاس... ساعت 11 کلاس دارم و الان 9 اما من هنوز خونم... حتا حاضرم نیستم! یعنی درین حد که صبونه نخوردم و لباسامم عوض نکردم... خیلی ساده تر... جدیدن یک طوریم شده که نمیدانم چه طوریمه... اما مسلمن الان عین خیالم نیس که دیرمه... بیشتر به این فک میکنم که چطور میخوام 7.5 چهارشنبه (الان دوشنبه است!) خودمو برسونم پورسینا!! و تو دست شویی همش داشتم فکر میکردم که بگم نمیام... اما دیدم یکی این کارو با خودم انجام بده فحشش میدم... پس مجبورم خودمو برسونم... حالا اینا اصلن هیچی... واقعن هیچی... ازین که یه حساب کتاب ساده هم رو روانمه... حتا اینم هیچی... ازین که باز رسیدم سروقت جایی که توش میمونی که باید حرفتو بزنی یا نه؟ اونم هیچی... ازین که تو تاکسی... اونم هیچی... اصلن خیلی چیزا هیچی...دارم فکر میکنم تعامل داشتن با آدم ها برای آدم دردسر میشود... دردسر که میگویم منظورم اصلن این نیست که آن آدم یک چیزی میگوید که ناراحت میشوی یا بحثتان میشود یا شاکی میشوی یا برایت دردسر درست میکند یا ... یا... اتفاقن دقیقن منظورم یک چیز خاص است... و اصلن همین هم هست که یقه ام را گرفته الان... و آن این است که ... بدبختی نمیتوانم بگویم! یک جور این جوری حساب کن که گاهی این طوری آدمی میشوم که میخواهد ریزترین دلایل را هم بداند... خیلی خیلی ریزها را... در همان حد که چرا سلام کرد، لبخند هم زد و نه حتا از آنم ریز تر... چرا اصلن سلام کرد؟ در تعامل با دیگران، گاهی آنقدر کلنجار میروم که دلیل این ریزها را بدانم که دیوانه میشوم... گاهی به سرم میزند رفته رفته قید تمام تعامل ها را بزنم بلکه این حجم از سوال در سرم نباشد... بلکه دقیق آن چیزی که بهتان نگفتم کمتر یقه ام را بگیرد...
تاکید میکنم بر حالتی که داشتم از غافلگیری حافظ... پرواز روی صندلی در حالت نشسته....
و تاکید میکنم به خودم که بیش ازین سعی نکنم... همیشه منفجر شدن بهتر است از گفتن حرف هایم زیر گوش نامحرمان! ساده ساده فریب میخورم...
به سیریوس، یک دلیل ساده بیاور که فقط یک ذره دلخوش باشم... فقط یک ذره... دلیل هم نیاوردی، مهم نیست اصلن... خودت بیا...




