طعم زهر...

اساسن قهوه ی تلخ را دوست دارم... هرچند که شکلات تلخ دوست ندارم... و در کل هم تلخی را دوست ندارم... نه خودم و نه زبانم... آخر آدم هایی را دیده ام که مزه ی تلخی زبانشان را اذیت کند اما باز خودشان تلخی را دوست داشته باشند!!...حتا همان قهوه ی تلخ را هم چون فقط به من حس تلخی نمیدهد دوست دارم... زهر هم تا حالا نخورده ام... نه زهر مار و نه زهر دیگری... یکبار بادام تلخ خوردم که میگویند سیانور دارد... یک جور زهر است... اما همان موقع تف کردمش... پس خیلی حالیم نشد مزه اش را... تلخی را در حد همین آجیل هایی که گاه و بی گاه تلخ میروند زیر زبانت حس کرده ام... برای همین است که نمیدانم آیا اگر بگویی طعم تلخ زهر درست است یا اینکه خطا کرده ای... تلخی را نه نتها که زیاد نچشیده ام... میشود با تقریب خوبی گفت هیچ وقت هم تجربه نکرده ام... مثلن نشده که دنیا با من تلخ باشد... یا آدم های دنیایم سر تلخی داشته باشند... شاید برای این تقریب جایش را به دقیق نمیدهد که در حد همان آجیل های گاه و بیگاه... تلخی آدم ها را تجربه کرده باشم... اما آدم ها را نمیشود تف کرد... چون همیشه حکم این را دارد که در مهمانی هستی... و در مهمانی خوب نیست که آدم محتویات دهانش را خالی کند... هرچند که آنقدر از تلخی بیذارم که اگر وسط مجلسی آجیل تلخ نصیبم شود، حتمن تحمل نکرده و به سمت دستشویی روان میشوم!! حالا تصور کن که اینطور آدمی باشی و بروی و یک بادام را که گمان کردی شیرین است را بکاری و ... نهایتش محصولش را خوردی، تلخ باشد... 



پشت دستم را داغ گذاشته ام...





هوای مینا را هیچ رقمه نداشته ام...




به سیریوس، چرا مرا اینگونه میخواهی...





نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۰ساعت 21:39 توسط میم.| |