چون تو نگاه میکنی... کار من آه کردن است...

حقیقت-حقیقت اسم بازی است که در موارد اضطراری، مثلن وقتی که نشسته ای توی گرامافون و هرچقدر که با خودت فکر میکنی، میبینی که در توان نداری تا ایده های مخوفی را که به ذهن های افسارگسیخته ی مشغول به بازی میرسد را عملی کنی، جایگزین حقیقت-جرئت میشود! 



اگر که جمله ی بالا خیلی بد بود و نفهمیدی چی شد، لازم نیست که دوباره و دوباره آن را بخوانی... اینطور قضایا را با خودت حلاجی کن... دو جور بازی داریم... حقیقت-حقیقت و حقیقت-جرئت... در نوع دوم، ایده های وحشتناکی ارائه میشود که در شان جایی مثل گرامافون نیست... حالا اصلن تو نگو شان... بگو نویسنده به واقع جرئت ندارد و حتا جرات ندارد که برود و مثلن برای خاطر بازی هم که شده، به صاحب گرامافون بگوید: یک طی بدهید میخواهم اینجا را تمیز کنم... یا برود و به آقایی که بغل دست یک خانمی نشسته، بگوید: حالا تو را شناختم... یا برود و به ساکنان میز بغلی متلک بیندازد... یا یک سفارشی بدهد برای آقایی که در میز بغل کنار خانمی نشسته است... یا هزار جور فکر وحشتناکی که نمیگویم! در نتیجه حالا اول بازی که خیلی ساده اما پیچیده تر است پیاده میشود... و آن اینطوری است که یک سوال از شما میپرسند و شما مجبوری جواب راست را بدهی... اصلن اگر دروغ بگویی هم به جایی برنمیخورد... شاید کسی هم نفهمد که دروغ گفتی... اما بدبختانه اول بازی قول میدهی که با شرافت بازی کنی... اما نمیدانی که چرا شرافت شامل حال سوال ها نمیشود و فقط جواب ها در بر میگیرد!!!! خلاصه که اسمش حقیقت-حقیقت است! اما رسمش این است که اگه جرئت داری به این حقیقت جواب بده!!




حالا همه ی اینها را گفتم که چه بشود؟ راستش نمیدانم... شاید چون میخواستم بگم گاهی خوب است آدم جرئت کند و با خودش حقیقت-حقیقت بازی کند... که یک سوال هایی را از خودش بپرسد و شرافت هم به خرج بدهد و جواب راستش را به خودش بگوید... که کمتر سعی کند که یک واقعیت های مهمی را مخفی کند پشت دیگری هایی که معمولی هستند... و اصلن شاید حتا بد نباشد که با خودش حقیقت-جرئت هم بازی کند... که جرئت کند و یک کاری را انجام دهد... و قیمتش را قبول کند... آدم باید با حقیقت های خودش کنار بیاید... باید بپذیرد که این حقیقت را دارد... و بپذیرد که چه جرئت ها ندارد و باید داشته باشد... شاید هم خوب است که ندارد!! 





دیشب به سر حد مرگ در خواب گریه کردم... آنقدر که تمام طول خوابم را گریه میکردم و هرچقدر هم که این و آنی به من دلداری میدادند، یک آن که از احساس خودم نسبت به موضوع غافل میشدم، به این و آنی فکر میکردم که اگر بفهمند چه حالی پیدا میکنند و باز گریه میکردم... آنوقت مصبب تمام گریه های من در خواب، در بیداریم برگردد و به من بگوید که ارزشش را نداشته که برایش اینقدر گریه کنم، یعنی که یک خواب را به فنا داده است! یعنی که آن حجم از احساس مرا نادیده گرفته است... یعنی که من چقدر احمق بودم که رفتم و بهش گفتم که در خوابم چقدر برای مردنش و نبودش گریه کردم... من اساسن آدم خودشیفته ای هستم... و این عمیقن به این معنی نیست که خودخواد هم هستم... به طور دقیق خودشیفته ام... و این یعنی که اگر کسی نسبت به من احساس خوبی داشته باشد، جای این دست فروتنی ها که لایقش نیستم و چه و چه... یک لبخند به او میزنم و خوشحال میشوم که او حس خوبی به من دارد... گاهی لازم است آدم خودش را دوست داشته باشد و حتا شیفته باشد... هرچند تو میگویی که من زیادی خودشیفته ام و هیچ چیز ذره ای از اعتماد به نفسم در این زمینه را کم نمیکند... اما من میگویم که معمولیم و در عوض تو زیادی خودت را نادیده میگیری و خیال میکنی که ارزش خیلی چیزها و خیلی احساس های اطرافیانت را نداری... من از صمیم قلب برای نبودنت در خوابم گریه میکردم!!




این ها چیزهایی بود که میخواستم به تو بگویم، اما دیدم دارد با چیز دیگری قاطی میشود و تو داری به بیراهه میروی از حرف هایم... گذاشتم اینجا بزنم...



هوای مینا را درخواب چگونه داشته باشم؟!






به سیریوس، دلم تنگ است... اما ازین تنگ تر نمیشود... طاقت بیار...



عنوان ربطی ندارد... ربطش منم... حرفی بود؟ :دی :(





نوشته شده در جمعه هجدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 20:17 توسط میم.| |