اینجا کسی است حیران...
میترسم... میترسم اگر که گاهی که موسیقی جاری است، کسی را چنان غمی در بر بگیرد که نتوانی بیرونش بکشی از این آغوش... ناجوانمردانه در آغوش غم میرویم گاهی... میترسم از درد های که کشیده میشوند و صدای ناله هایش را احدی نمیشنود... میرسم از اشک هایی که ریخته میشوند و کسی نیست که آنها را از گوشه ی چشم ها پاک کند...شاید چند سال پیش، فکر میکردم که اگر کسی باشد که بتواند جهان را نجات بدهد، خودم هستم و خودم... اما حالا... ؟ جهان خودم هم اگر رو به غرق شدن داشته باشد، یک تکه چوب هم نمیشوم برای زنده ماندن...
اصلن مشکل از چترها شروع شد!! درست از جایی که فراموش کردیم باران را... و فکر کردیم که چتر عنصر خوبیست!!... فکر کردیم که همیشه باید سرپناه داشت... حتا شده زیر باران...یادمان رفت که چشم هایمان را ببندیم و سر بلند کنیم زیر آسمانی که میبارد... چرا این ها را فراموش کردیم؟ چرا فکر کردیم که زیر نم نم باران، نمیشود دوچرخه سواری کرد؟ چرا مثل بچگی هایمان، نپریدیم توی چاله های آب؟...
صدای خیابان خیس را خیلی دوست دارم...
و آخ که شاید هیچ وقت ذنت نبرد که روزهاست که دوست دارم، آفتاب که بنای رفتن گذاشت، با هم راه برویم میان سکوت... سکوت و سکوت و سکوت... که صدای گام هایمان، تمام حرف ها را نجوا کند... ما کنار همیم... ما کنار هیمم... چه خوب حرف میزند اصطکاک کفش ها و خیابان...
گمانم دوشنبه روز خوبیست برای اینکه مبتدی وارانه ی مرا نیوش کنی! :دی ؛)
به سیریوس، نمیدانم یلدایت کی خواهد آمد سراغ من، تا فقط کمی از حجم شب هایی که مرا در بر گرفته، بکاهد...




