دوست 70 و خورده ای ساله ی من!!

به 

دلیل اینکه چند روز طولانی نبودم یا بهترش اینه که کسیو ندیدم و اینا...جا داره که بگم:

سلام!!چطوری یا نه؟!! نمیدونی چقد دلم برات تنگه!!(به قول یکی(!) برداشت بد نکنیااااا ((:)

 

در طول روز یه مدتی رو میشینم و حرفامو میچرخونم،به حرفایی که میخوام اینجا بزنم فکر میکنم...جمله های جور واجور...ولی تا شروع به تایپ نکنی...نیست اونی که باید.خب میریم پی خودمون...!!

 

1.مینا چند روز نبود...میخواست باشه...اما دلشو زد به دریا و رفت.البته در واقع مینا با چند نفر همچنان بود...حتا خیلی بود...به قول خودش این چه نبودنی شد؟!! روز اول یکی از دوستاش زنگ میزنه که:نمره های شیمی اومده...بعد یه روز میره پی اون...روز دوم هم که ریاضی اومد...یه روز یا حتا محل داره بگم که دو روز هم رفت پای اون...بعد این وسط مسطا یه وقتایی میموند که...

مینا میگه:وقتی پدرت برای یه سفر کاری میره در واقع و بهت پیشنهاد میده که:توام بیا آب و هوات عوض بشه...نرو...چون آب و هوات عوض میشه اما نه اونطور...!!بعد غر هم نمیشه زد... به هر حال برای مسافرت کاری اومدید...نه برای تفریح!! اما این وسط مینا یه دوست 70 و خورده ای ساله یافت که...:

 

مینا اون دختر دوست داشتنی اییه که هر مردی....(بابا شما چرا اینطوری شدید؟!! نه واقعن؟!!چی فکر میکنین پیش خودتون؟!!:)))) )

داشتم میگفتم که نذاشتین!! مینا اون دختر دوست داشتنی اییه که هر مردی آرزو داره دخترش باشه!!...دوست 70 و خورده ای ساله ی مینا هم یکی از همین مرداست...موجودی به شدت اهل حال و کیف و دارای ویژگی های انحصاری با خانواده ای خلاصه شده در چند قاب عکس روی شومینه و ... اونقد هم وقت خداحافظی هی به مینا گفت تو باهاشون نرو، پیش من بمون(!) و دختر من شو!! مینا داشت وسوسه میشد برای موندن...یعنی حاضر شد پشت پا بزنه به همه چی...که یهو پدر واقعیش گفت:حاضر نمیشی بریم؟!! بعد مینا یه لحظه هنگ کرد...ولی رفت پی پدر واقعیش!!

حالا مینا هر وقت که بخواد(حالا نه درین حد!!) خودشو به یه چای و شیرینی ناپلئونی با پدر قلابیش دعوت میکنه...:دی

 

2.مینا هم دلش تنگ شده...قد قلب یه گنگوش(به یه زبان محلی همان گنجشک است!!)

(مینا به یکی مقدمه میگه:آخه چه برداشت بدی میشه ازین حرف کرد آخه؟!! هان؟!!اینقد به خاطر این برداشت های بد احتمالی این سادگی های دلتنگی و دوست داشتن رو بازیچه نکن!!نگو دیگه،آفرین...چه بیاناتی شد!!راستی!! می بینی که هنوز زنده ام!!:دی :پی)

 

3.موسیقی متن که فقط برای فیلما نیست...کافیه یه آهنگ،حتا نه خیلی خاص...شاید بعضی وقتا حتا خیلی مسخره!!، تو یه موقعیت،حتا اونم محل اینو داره که خیلی خاص نباشه!!، تکرار بشه...جاری بشه...بعد روح اون موقعیت با اون آهنگ گره میخوره...هر بار که دوباره به اون آهنگ گوش میدی،اون موقعیت...اون آدما...جاری میشن و از ذهنت سر ریز میکنن.مینا حس کرده که تمام آهنگ ها این قابلیت رو ندارن،همین طور تمام موقعیت ها...ازین مورد خوشحاله چون اینطوری بعد یه مدت قاطی پاطی میشد...ولی در عین حال این انعکاس آهنگ و موقعیت رو روی هم، تحسین و تحبیب میکنه...

 

4.سارا سال سوم تمام زورش رو زد که مینا رو به این باور برسونه که: یه دوستی هایی هستن که تاریخ دارن،بعد از یه مدتی تموم میشن...میرن پی کارشون،ولی مینا درک نکرد!!نخواست که درک کنه...مینا حس میکرد که هم زمان میتونه همه ی دوستاشو نگه داره و به لیست قبلی یه سری آدم جدید هم دوره به دوره اضافه کنه...اما مثل اینکه سارا راست میگفت...اینو میشه کاملن از mail ها و sms ها و تلفن ها و قرار های مینا درک کرد...خیلی از قبلیا نیستن...اما اونایی که باید هستن...(حالا شاید این وسط یه آدم هایی باید میبودن و نیستن و یه آدم هایی هم اشتباهی هستن!!)

 

5.گاهی لازمه که یه آدمی که اون بیرونه، با دیدن یه گوشه هایی از زندگی تو برگرده و بگه: به این میگن یه آدم خوشبخت...بعد حس میکنی که آره چقد دلایل ساده ای هست برای اینکه یه زندگیه خوبی داری!!کلن دقت کردید؟!! این روزا مینا هی میگه:چقد ساده؟! ساده ؟!! ساده؟!! به همین سادگی،سادگی داره با زندگی مینا ور میره...بعد هی میناست که سادگی رو داره اینور و انور میکنه...هی سادگیه که داره مینا رو اونور و اینور میکنه...

 

6.مینا میگه: ای شا الله mail های خوبی میاد برات مانو(به قول شیما!!) این انتظارو پرش کن...آدم دلش ریش میشه(عجب اغراق دلخراشی!!)...گفتی این ترم کیف و حال میکنم... اینم جز کیف و حاله؟!!

 

7.یه پروسه هایی هستن که یه کارای نکرده ای توش داری که انگار در تموم شدن اون پروسه نقشی نداشتن..ولی وقتی تموم شد تازه حس میکنی:نه باید انجام بشن...بعد این کارا گاهی میتونن خیلی کفرت رو بالا بیارن...

بعد الان مینا هیچ کاری نداره...ولی فکرشو که میکنه میبینم که واااایییی...چقدر کار داره...حتا این روزا زندگی هم نمی کنه مثل آدم!! بعد نمیدون که مینا دارم سر زندگیو کلاه میذار یا اون سر مینا رو...به همین سادگی مینا و زندگی در یک نبرد کاملن برابر در مقابل هم قرار گرفتن!!

 

8.مینا یه مدله خاصیه الان...یاد حرف مانولیتو میوفته که میگفت: اینقدر مورد تحسین یه نفر بودن سخته...

مینا مورد تحسین کسی نیستا...اما یه چیزایی تهه وجودش هست که گاهی از اون ته میاد بالا...درست روی سطح.بعد ازین بی پروایی خودش و یه سری از آدم های دیگه در دل بستن و به قول نلی شاید عادت کردن می ترسه...(شیما به نلی هم بگو بیاد اینورا...) وقتی بهانه های کوچیک باعث دل بستن میشه...بهانه های کوچیک هم باعث دل کندن میشه...بعد این دل بستن عملن و ذاتن با علاقه پیدا کردن فرق دارهااا...قاطیش نکنین...

مینا گاهی حس میکنه قضیه خیلی سادست...خیلی معمولی و ساده اما بیخودی با تاب دادن واژه ها بزرگ و خاص و پیچیدش میکنیم...

 

9.

یاد1.نقش اول های این قسمت:مینا و نگار(دور،دوره نگاره!!) و ... (مینا وقتی میاد اسما رو تک تک بنویسه یه چیزیش میشه...سر یه دوگانگی وامیسته...حالا بماند که چرا؟!!)

 

صحنه:داخل اتوبوس...پیش به سمت شاه عبد العظیم!!

 

باور کنین وقتی مدرسه تن به هیچ اردویی نمیده یه مشت بچه ی همیشه پایه که ما باشیم فقط میگه:از تو به یک اشارت...از ما به سر دویدن!! اینجاست که خانم طیاری(ملقب به خاله!!) ازین که این همه بچه که به لا دینی نسبت داده میشن برای اردوی شاه عبد العظیم ثبت نام میکنن لذت میبره!!

 

توی اتوبوس: مینا و نگار مثل دو تا آواره ی بی جا و مکان در سطحه اتوبوس پخشن...بعد درست که نگاه میکنی میبینی که نه همه پخشن...ناظم احل حالمون هم (که همانا خانم کربلایی باشن) پشت سر هم از بچه ها میخواد که ضمن رعایت سکوت(!!) شعر گل گلدونه من رو براش بخونیم...ما هم که از خدا خواسته...

البته جا داره بگم که آنچه که در آن اردو ما درش استاد بودیم و به رهبریه آزاده به نحو احسن اجراش میکردین این بود:گندمو کی میخوره؟! گندمو موش میخوره...گندمو موشه...گندم گل گندم ای خدا...دختر مال مردم ای خدا...موشه رو کی میخوره؟! موشو گربه میخوره...گربه و موشه و موشه و گندم...گندم گل گندم ای خدا دختر مال مردم ای خدا...گربه رو کی میخوره؟! گربه رو سگ میخوره...سگه و گربه و گربه و موشه و موشه و گندم...گندم گل گندم ای خدا ...دختر مال مردم ای خدا...

بعد حالا اگه این شعرو بلد نیستین یه بار براتون میخونم تا ببینین این زنجیره چقدر میتونه رو اعصاب آدم اگر در حد اعصاب فیل نباشه (حالا مگه اعصاب فیل قویه؟!!) راه بره!!

 

از وقایع بیرون اتوبوس هم که میگذریم...گفتن نداره به خدا...پای آبرو وسطه..میفهمی؟!!!:))

 

ولی در همین حد بگم که منو دو تا از دوستام(خواستن نامشون فاش نشه!!) به دلایل کاملن نا معلوم گم گشتیم و ...قریب به 40 دقیقه دور تادور اون منطقه رو میزدیم و اصلن هم نقشه های پلیدی در سر نداشتیم !! بعد تو اون گیر و دار...به روی خودمون نمیاوردیم که گم شدیم و هرکی میگفت:آره داریم درست میریم...و با کمال خونسردی 3 تا آبمیوه هم گرفتیم و یه 10 دقیقه هم اونا رو خوردیم و ...بعد همین طوری که به روی خودمون نمیاوردیم خب پیدا هم شدیم دیگه!!

 

دوباره توی اتوبوس!!باز همون شعر کذا(:دی) ولی با طعم پرتقال...یعنی مینا هنوز مزه ی اون پرتقال زیر دندوناشو لایه مقنعشه...حالا چرا لای مقنعه؟!!یه موجودی هست به اسم نگار...اساسن بچه ی خوبیه...ولی خب نگاره دیگه...!!این موجود نازنین!! هی پرتقال خورد...هی دستاشو با مقنعه ی من پاک کرد(یعنی نگار حاضرم شرط ببندم که هنوزم دستمال تو کیفت نداشته باشی!!اصن میدونی دستمال کاغذی از عناصر تهاجم فرهنگیه!!) بعد هی پرتقال خورد..هی با مقنعه ی من پاک کرد...بعد نیگا نکنین مینا الان کم طاقت شده...اون موقع ها صبر عیوب داشت...

باید قیافه ی مامان مینا رو وقتی اومد توی خونه میدید...در کمال خونسردی درو باز کرد و یه نگا به بچه ی مثل دست گلش انداخت و گفت: بچه تو چرا اینقد بوی... پرتقال میدی؟!!!

عکس: یه مقدار ناچیزی از وقایع خارج اتوبوسه!!

 

پانوشت: مینا مه رو خیلی دوست داره...به قدر همون چای و شیرینی ناپلئونی!!:دی





نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ساعت 22:13 توسط میم.| |