ساز دهنی...

هرجور که حساب میکنم، انگار امشب اصلن آیه نازل شده باشد که باید چیزی بنویسم... کار با نوشتن کنار دفتر و بستک هم حل نشد... تحت تاثیر واقع شده ام... کاریم نمیشود کرد... 


آدم ها اصلن آن چیزی که میبینید، نیستند... این را از من باور کنید تا کمتر متعجب بشوید از آدم ها... آدم ها حتا آن چیزی که میخوانید هم نیستند... این را هم قبول کنید تا بهتر بتوانید این آدم خوانده و دیده را کنار هم قرار بدهید و حتا بتوانید قورتش بدهید... در عوض آدم ها همان هایی هستند که گفته میشوند... آن هم نه هر گفتنی... خیلی باید حساس باشید روی این یکی... چون اگر خوب جفت و جور باشد، از این یکی میتوانید آدم ها را، خود خودشان را کشف کنید... وگرنه که حکم دو مورد بالا را دارند، فقط با قدری شفافیت و نزدیکی به اصل! آدم ها درست آن موقعی خود خودشان هستند که چشم در چشم تو نشسته باشند و حرف هایشان را بزنند... حرف هایی که نه پا پی شده باشی که بگویند و نه حتا انتظارش را داری... انتظار که میگویم، بر میگردد به میزان مقدمه چینی های آن آدم مقابل... در اینجا فاکتور شنوایی را خوب تیز کنید و بینایی را وسعت دهید از ابتدای بازی هایی که با دستانشان میکنند تا خود چشمانشان تا دستگیرتان شود قدرت این لحظه را... تا ببینید که دریچه های آدمی، کی باز میشود... آنچه در اینجا گیرتان می آید، کیمیای ناب است از این آدم... حفظش کنید! 



حالا تناقضات پیچیده ای دارم که منتظرم تا اگر فرصتش دست داد، حقیقتی را کشف کنم شاید!!...



روزهاست که از تمرین این کار تکراری خسته نمیشوم... از دو شروع کنی و فوت کنی و بروی و برگردی سر جای اولت... انگار که همین شیرین ترین نت دنیا باشد... مگر میشود احساس رضایتت را آغشته به تصور تمام آهنگ هایی که دوست داری خودت بزنیشان، نکنی؟ آغشته به تصور آتشی که نورش را از پشت پلک های بسته ات میبینی، چراکه خواستی تمرکز کنی بر دمیدن هایت؟ کاش آن موقع تو* کنارم نشسته باشی...



انتظار این روزها را نداشتم... مشکل میتواند این باشد... خاله جانم میگفت روزهایی خواهد آمد که انتظارش را نداری، باور نمیکردم... 



میوه های درخت خرمالو، زیر سرمای برف، آسیب که نمی بینند هیچ... شیرین تر هم میشوند... این است که فکر میکنم زندگیم شبیه خرمالوست... هرچه روزها به زمستان نزدیک تر میشود، حال من انگار که بهتر میشود... 



خیلی کیف میدهد که مادر آدم بیاید و دستکشی را که سال ها پیش برای آدم بافته را دست آدم کند تا ببیند که چقدر باید بزرگتر ببافد جدیده را... خیلی کیف میدهد که بگوید" آخی... دستات چقدر بزرگ شدن..." انگار دستان آدم موجودیت پیدا میکند وقتی او بیاید و از بزرگ شدنش حرف بزند... وقتی او برای آنها لباس شخصی ببافد... هر شب هر شب، وقتی فقط چند متر فاصله است میان ما، دلم برای او پر میکشد... چطور اذیتش میکنم؟ چطور روزی میخواهم بروم پی خودم؟ 



به سیریوس، تو با نبودنت فرقی نداریی، اما خوب میدانم که روزی تو خواهی رفت... و من جا خواهم ماند... و آن روز تازه میفهمم معنی واقعی دنیای بدون تو را... 




* این تو به خیلی ها برمیگردد که ربطی هم به هم ندارند و دلیلی هم ندارد که با هم کنار آن موقع من باشند... 





نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ساعت 21:29 توسط میم.| |