سر نخ...؟!

خوش به حال آدم هایی که می دانند چه شان شده؟ که دست کم وقتی میخواهند بگویند چه مرگشان است، زبان باز میکنند و اصل ماجرا را میریزند وسط... حالا نهایتن بسته به اینکه مخاطب چقدر محرم باشد، بخشی را سانسور میکنند... اما اگر خودشان را با خودشان تنها بگذاری، به وضوح معلوم است که چه شان شده؟ این آدم ها نصف راه را طی کرده اند... به قول این استاد ها و تی ای هایشان، نصف راه حل یک سوال، فهم درست از صورت سوال است... در مقابل بد به حال کسانی که نمیدانند دقیقن سرنخ ماجرا کجاست؟ یک سری حدس هایی میزنند، اما درست نیست... شاید 4 صفحه هم برایت جواب بنویسند، اما اگر بگویی فقط در یک خط صورت قضیه رو شرح بده، عاجز میمانند... اینطور آدم ها مثل بیمارانی میمانند که بیماریشان نا شناخته مانده است... یا شانس می آورند و تا آخر عمر با وجود این بیماری، زنده میمانند و نهایتن فصل به فصل یا گاه و بی گاه، مقادیری زجر میکشند... یا از آن هم اگر خوش شانس تر باشند، خیلی زود میمیرند! که به واقع اگر در شرایط دیگری بود، این را شانس بهتر نمیدانستم!! وگرنه که یک عمر زندگی میکنند و ... کسی چه میداند که به واقع چه میرود به آنها؟... در اینجا لازم است تا یک بد به حال مینا هم بنویسم تا این بند تمام شود! 



هربار که چشمم می افتد به این نوشته ات، چیزی در من جوانه میزند... تو یکی از آن آدم هایی هستی که خیلی دوست دارم نوشته هایت را من نوشته بودم... چیزی بهتر از این نوشته ات در سرم نیامده از وقتی که آنرا دیده ام تا بنویسمش برای سیریوس...




به سیریوس، کاش یکبار سر میز شام، جناقی نصیبمان میشد و آن را میشکستیم... آنوقت هر بار که نگاهت روانه میشد تا چیزی را دستم بدهد، با اشتیاق به تو میگفتم: "یادم تو را در آغوش..."





نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 18:25 توسط میم.| |