ترمودینامیک
اساسن عنوان، درسی نیست که من از آن لذت ببرم... شاید اگر کمی از علاقه ای را که به موازنه داشتم، خرج ترمو و علی الخصوص ترمو ۲ کرده بودم، حالا این درس را هم به واقع دوست میداشتم... اما... اما حالا اصلن قصد ندارم تو این هیر و ویر کارهایم، بشینم و از جفایی بگویم که که در حق ترمو کردم یا از نفرتی که از این موجود، در دل دارم... ترمو هرچه که بود یادم داد که نقاط دور از تعادل، یک وقتی به تعادل میرسند... دو سیستم با هم... سیستم با محیطش... زمان میبرد... اصلن بعضی از تعادل ها به سر حد مرگ هم زمان میبرد... اما تهش تعادل حاصل میشود اگر که کاری به کارشان نداشته باشی... این میان اگر دو سیستم یا سیستم و محیطش، خیلی دور از هم نباشند و خیلی از حالت ثانویه ای که با هم خواهند داشت، فاصله نداشته باشند، تعادل سریع و در دسترس خواهد بود...
روزهاست که درون آشفته ای دارم... حالا با این محیط آشفته ای که مرا در خود گرفته... رسیدن به تعادل نزدیک است... من با این درون آشفته ام و این برون آشفته ام، داریم به تعادل میرسیم...
اوضاع خوبی نیست... :(
به سیریوس، نمیدانم این ابر ها، آسمان را تنگ در آغوش گرفته اند یا من را...!! انگار زمین و زمان در من میبارد...
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ساعت
14:54 توسط میم.| |




