آخ...!!

شده است فکر کنید که چه دنیای احمقی دارید؟ به طور اخص دنیای خود خودتان را میگویم... لزومن خودتان... نه جامعه ای که درآنید یا اطرافیانتان یا ... دقیقن خودتان... حالا چرا به جای خودتان که احمق باشید گفته ام دنیای احمقی دارید؟ خب چون میبینم که احمق نیستم! اما شاهد دنیای احمقی که دارم هستم... شاید هم اصلن احمق باشم و خبر نداشته باشم... همش میترسم از اینکه چشم باز کنم و ببینم که مهره ی بازی خوبی بودم برای دنیا و ما یحتویش! که اصلن ببینی افکار خلق شده در جهان و بعضن حتا آدم هایی خاص، شایدم عام، چطور تو را در بر گرفتند و تو دور شدی از تمام آنچه که باید تو می بود... که تو خواستی مهربان باشی اما یکهو شدی بی رحم ترین آدمی که میتوانست در آن موقعیت وجود داشته باشد... و اصلن این ها هم نه... چشم باز کرید و دیدی در دنیا چقدر اتفاق هست که تو در جریانش که نیستی هیچ، اصلن انگار پرتی... که اصلن اگر حرفی هم زدی، گاهن از سر نادانی زدی و یکهو دیدی چقدر حرف به جایی شد در آن موقعیت... که اصلن تو موجودی هستی که نمیتوانی در هیچ زمینه ای ادعا داشته باشی که این دیگر فیلد تخصصی خودم است... نویسندگی کرده ای، در همین حد معمولی... دنبال موسیقی بوده ای، در حد یک تفریح... پی فرهنگ و تاریخ و اجتماع و سیاست رفته ای، فقط محض اطلاعات عمومی... علم داشته ای، فقط در حد کتاب هایی که خوانده ای، اگر که همه اش بعد هر ترم، از مخیله ات پاک نشود... روابط اجتماعی داشته ای، اما هرچقدر هم که بیایند و بگویند: ایول بابا عجب روابط اجتماعی بالایی داری، خودت و دست کم دوستان نزدیکت می دانند که نه اینطور آدمی هم نیستی... حتا هیچ ویژگی خاصی در اخلاقت هم نیست که مدعیش باشی... انگار که تملک هیچی در دستانت نیست... حالا اصلن اگر به اندازه ی مکفی هم داشتی، بحثی درش نبود... اما به اندازه ی مکفی هم نداری... بعد سر در نمیاوری که چرا اغلب آدم های اطرافت، (دوستان نزدیکت را که فکر میکنی شناختو خوبی ازشان داری را مستثنا میکنی!) اینقدر مدعی هستند! 


نهایت خدمتی که در حال حاضر به بشریت، نه اصلن تو بگو جامعه ی خودت، ارائه میکنی، این است که فکر کنی که روزی خدمت خواهی کرد... هرچند که گاهی هم آنقدر به پوچی میرسی که به قول او بگویی" خدمت کنی برای کی؟ برای چی؟! :دی"



مدت هاست که عمیقن فکر نکرده ام... آنقدر افکار سطحی ای داشته ام که حتا چهره ی آدم روبرویم در مترو، توانسته مرا فارغ از درونم کند... مدت هاست که انگار دیگر نمیخواهم بدانم که آدم بودن یعنی چی؟ و قرار است چه بلایی سرم بیاید... مدت هاست که هرچیزی را که میشنوم، نهایتش اگر دیدم در اینکه قبولش کنم یا ردش کنم، خیلی شک داشتم، یک شیر و خط بیندازم تا دستگیرم شود... مدت هاست که قبول همه چیز برایم شده در این حد، اگر قبولش کردم یا رد، به هیچ کس نتوانم دلیلش را توضیح بدهم... چون صرفن یک آره یا نه نثارش کرده ام... نه چیزی فراتر... 



مدت هاست که فکر میکنم، چند روز باید در یک طبیعت ناب اردو بزنم، اما از فکر حساسیتم به نیش حشرات موجود، قبول میکنم که اصلن چه بهتر که فرصتش نصیبم نمیشود... 



مدت هاست که قبول کرده ام: ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود... 



مدت هاست که حتا دیگر نمیدانم از نوشتن در اینجا، دنبال گفتن چه چیزی هستم! همه ی این حرف ها را زدم که بگویم: از ناتوانی خودم در کمک به بشریت، دلگیرم، اما همش چیزهای دیگری گفتم...

.

.

.

به سیریوس، با این مقدار دوری، بالاها کشیده ام از تو و چشمانت... چه بیهوده گفته است او که "هرکه درین بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند..."



کاش میدیدی سیریوس که حتا مدت هاست، از تو نوشتن را هم از یاد برده ام... علائم مرگ است؟!!





نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:25 توسط میم.| |