من فلسفه ای دارم...!!

سخت است... اینکه آدم از حالا بفهمد که در آینده اش چقدر دلتنگ میشود... امروز میتوانست روز معمولی ای باشد، اگر که ما نرفته بودیم و ندیده بودیم که آنطور دارد وسایل آن جا را جمع میکند... اگر که آخرش نشنیده بودم که این جمع، دارد میرود... میرود به... به خاطراتمان... ما بغض کردیم... نه لزومن برای این جمع... نه فقط برای این جمع... برای آینده ... برای خداحافظی های بعدی... چقدر که این واژه آدم را خفه میکند... 



میدانستم که او هم حالی دارد مثل من... نمیدانستم اما که اینقدر... میدانستم که او هم شادی کرده بود مثل ما... نمیدانستم که تا این حد... 




یک هو میبینی که باید تمام آدم های اطرافت را انگار که در آغوش بکشی، شاید که حق مطلب ادا شود... اما این هم نمیشود... یک متکا داری روی تخت... تا صبح وقت داری بغلش کنی و با هم گریه کنید... چرا درین مواقع کار دیگری جز این بلد نیستی؟ 




میدانستی که دیروز، سرتاسر مسیر، دلم میخواست بخزنم میان دستانت، مثل آن روز مدرسه و اصلن گریه کنم؟! که مثل همان روز، نپرسی که چرا... ؟ نهایتن فقط بگویی: "مینا؟!"  آدم تا ابد از پس کتمان اشک هایش بر نمی آید...





به سیریوس، یعنی باید از توهم خداحافظی کرد؟... چقدر میشود طاقت داشت مگر!؟ نه... من نمیخواهم که فقط خدا حافظ تو باشد...





نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 23:4 توسط میم.| |