Viva Volca...

شادی دوامش همان قدر کم بود... اما اثر گذار... حالا هربار، حتا در اوج تمام اعصاب خوردی هایش، یاد آن شادی و پرواز کردن هایمان بعد از اینکه آن وسیله که ما خلقش کرده بودیم، رفت و رفت و سر خط ایستاد... یاد آن شادی هنوز در من غوغا میکند...



این وسط سیریوس، حواست باشد، این شادی اینطور در من غوغا میکند، شادی رسیدن تو سر خط زندگی من فکر میکنی که چه میکند؟؟! 



اصلن شادی باید همین طور باشد... اهمیتی ندارد که چقدر کش بیاید... فقط باید آنقدر عمق پیدا کند که هربار یادآوریش باز آدم را شاد کند... این میشود که حتا کم بودن اولیه اش جبران میشود... حالا اصلن اهمیتی ندارد انگار که عملن هیچی نشد... برای من، شاید هم برای ما، به واقع همه چیزی که باید میشد، شد... 



یک روز اگر با او ندار تر شدم، حتمن میروم و به او میگویم که کسی را بردارد و بئاتریسش کند و، هرچند که مطمئن هستم که بئاتریسی دارد، برای او بنویسد دیگر... نه اینقدر گمنام... خوب مینویسد او... "جای دستان تو را قرص های ژلیفون گرفته اند..."




گاهی نحوه ی برخورد آدم ها و مقایسه ی نحوه ی برخوردشان با من و سایرین، شگفت زده ام میکند... خیلی ساده... اما شگفت انگیز!!!




به سیریوس، به قول او، که گفته است که دل به دل راه دارد؟! 






نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 10:39 توسط میم.| |