سه تفنگ دار + قسمت اول من!!

ما 3 تا تفنگ داریم...3 تا از آخریناش...اصلن شاید جدی جدی آخریش ما باشیم!! کی میدونه؟!!

آخری که تو اسم اینجا اومده فلسفه داره...به جز بوبو که حواسم نبود و فلسفشو حدودی بهش گفتم...باقی بگن فلسفش چیه؟!! اگه گفتین جایزه هم میدم...به یاد اون زمونا یاجزشم یه بغله!!(خدایا خودت رحم کن!!در صورت مذکر بودن جایزتونو از احمد بگیرید!!)


و اینک اولین قسمت من!!

1.من به تقلید از یکی از دوستام، در نوشتن خودم رو دوم شخص خطاب میکنم...البته دلایل ما کمی فرق داره!! اون اینطوری خودش رو بهتر تحلیل میکنه ولی من اینطوری میشم دانای کل داستانی که خودم اول شخصش هم هستم...(بهم کیف میده اساسی!!)

 

2.مینا روزاش پیچیده به هم...گره بین شب تا صبش اونقده کور شده که دیگه با دندون هم باز نمیشه!!صب که ساعت زنگ میزنه با عصبانیت بلند میشه و یه نگاه چپ به ساعتش میندازه و بعد هر چی فهش که بلده نثارش میکنه( بعضیاشو خودشم اولین بارشه که میشنوه!!) و بعد میگیره میخوابه!! بعد یهو چشاشو باز میکنه و میبینه که فقط یک ربع ناقابل وقت داره!!این کمدی مینا و ساعت هر روز صبح تکرار میشه و ...

 

3.مینا یه صحنه رو زور میزنه که براتون به تصویر بکشه در حالی که خودش از شدت خنده داره میزو و لپ تاپ (در عین حال درک کنین که داره با چه مشقتی متن رو تایپ میکنه...اخه لپ تاپ مذکور حروف فارسی رو نداره!!) گاز میگیره...(نگران دندوناش نباشید...به خاطر عقبش که به تیرانازیروس برمیگرده دندونهای دایناسور صفتی داره!!)...

مینا میگه:یه چیزایی هست که طنز موقعیت داره...به این منظور که تا توی اون صحنه نباشی، هرچقدر هم که با آب و تاب برات تعربفش کنن اصلن به نظرت خنده دار نمیاد...یه دست کم به اون اندازه که اگه توش بودی حال میبردی حال نمیبری...

برای همین مینا این صحنه رو توی دلش نگه میداره و همینطور از شدت خنده میز و دم و تشکیلات رو گاز میزنه و شما رو بی نسیب میذاره!!هرچند که اینطوری به شما دارای دندون های آدم صفت و میزتون هم لطف کرده!!

 

4.یکی از دوستای مینا چند دقیقه پیش زنگ میزنه و میگه:ببخشید؟!! شما اونجا مینا دارین؟؟!! و مینا بعد 5 دقیقه ریسه رفتن میگه:آره داریم...چند تا میخوای؟؟!!

 

5.مینا دلش میخواست از یه نفر متنفر بشه...اونقد که دیگه به اون آدم توجه نکنه...دلش نخواد که ببیندش...براش مهم نباشه که چی سرش میاد...و حتا جواب سلامشم نده...(خدمت اون دوستان احتمالی که دارن به یه آدم خاص فکر میکنن بگم که اشتباه فکر میکنی...بیخود اسمی رو که به ذهنت میرسه به زبون نیار و اونو و منو بی آبرو نکن!!) اما نشد...مینا میگه:نمیشه آدم ها رو تف کنی بیرون چون یه روزی خوش مزه نبودن!!یه آبنباتایی بود که من بچه که بودم یکی از دوستامون به من میداد...بعد اینا توش آدامس داشت...این لایه ی شکلات بیرونی یه مزه ی مخلوط شاتوت و تندی و با هم داشت.ولی آدامس توش یه شدت خوش مزه بود...تا اون لایه های بد مزشو نمیخوردی به اون خوش مزه هه نمیرسیدی...لازم نیس همیشه سختی بکشی...ولی بعضی وقتا که لازمه!!

 در ضمن مینا نخواست بگه اما حتمن خودتون فهمیدید که این بزرگی و تعالی روح مینا رو هم میرسونه!!

 

6.مینا چند روز بود که میخواست متفاوت باشه و برای متفاوت بودن تصمیم گرفته بود که یه روز کلن حرف نزنه و هرچی میخواد بگه رو با ایما و اشاره بگه...(یادش به خیر یه بار شایدم چند بار با شیما و نلی ازین کارا کردن تو مدرسه...ولی اون روزا اینقد معلما صداشون میکردن که قرار گذاشتن فقط در مقابل غیر معلما سکوت کنن...) حاجی یادته اون روز با ایما و اشاره اون بلایی که سر اون دختره آورده بودید و توضیح میدادی؟؟!! چقد خندیدم!!(قاه قاه!!) ولی مینا هنوز این متفاوت بودنش رو عملی نکرده...

 

7.مینا یهو خواست بگه:حیف بود مردن بی عاشقی/تا نفسی داری و عمری بکوش!!

 

8.اون روز مینا تو تاکسی داشت برمیگشت...راننده ی محترم که هزار بار مرگ رو آورد جلومون بماند...یه سری کامل معین هم گذاشته بود با صدای بلند!! مینام که همیشه در مسیر آمد و شد داره آهنگ گوش میده اونقد ولوم رو داده بود بالا که نامجو در مقابل معین پیروز بشه!!هی نامجو ازین ور داد میزد،معین ازون ور...درست این وسط مینا روانی شده بود و به راننده البته تو دلش فحش میداد!!

مینا از قول نامجو به خودش و نامجو میگه:تو مپوشان مپوشان سخن ها که دانی...!!


9.دیروز که سمانه اومد پیش مینا، بعد رفتن زهرا و هنگامی که مینا داشت به همراه سمانه و دوستش میومد به سمت فنی یه اتفاقی افتاد که براتون میگه:نزدیک این بز(کسره داره ها!! با ساکن نخونید!!) بچه های هنر یه پله ای هست...که خیلی به چشم نمیاد...مینا رو به سمانه اینا داشت میومد و در همین لحظه از مسافتی دورتر ولی درست در راستای حرکت مینا یه آقایی هم داشت با سرعت نور به مینا نزدیک میشد...مینا هم بی خبر از پله ی مذکور میومد که پاش به پله گیر کرد و درست همون موقع آقای سرعت نوری هم رسید و ....


...


چیه میخواین بگم خورد به آقاهه؟؟!! نه جانم...مینا در یک حرکت نمایشی خودشو مثل ماتریکس در هوا خم کرد و آقای سرعت نوری از وسط خم رد شد!!(هووه!!) هنوز پای مینا به زمین نرسیده بود که سمانه داد زد:عجب صحنه ای؟؟!! و مینا پاش که به زمین رسید دید که همه دارن بهش میخندن!! مینا با بهت دو دقیقه پاش به حرکت نمیرفت... سپس مینا سرشو برگردوند که ببینه آقای سرعت نوری چی شد؟!! دید با همون سرعت یکی داره میدوه و دور میشه و قاه قاهش داره کل راهرو رو پر میکنه!!


10.من تنبلیم میاد بد جور...وگنه برای خیلیا باید خیلی چیزا بنویسم یا بفرستم...فقط بگم:خانم سیگار برگ!!جدی تر باش...امروز که رفته بودم دانشکده هنر کلی یاد خودم و سارا و درگیری هایی که برای درست کردن دم و تشکیلات "به من" داشتیم افتادم...بعد فکر کردم که تو که بیای اینجا چه حالی ببریم!!در ضمن هنو اجازه ندادن تو فنی میز هگز درست کنیم!!

 

11.زهرا و احمد دفعه بعدی نوبت شماست هاااا!! یه تکونی به خودتون بدید!! فقط خیلی محکم نباشه که گرد و خاکی میشم!!(زبون درازی!!)

 

12.اونقد عکس بچهگیاتونو نشون دادید...حسودیم شد!! حالا منم شنبه عکسای به قول شیما تپل بچهگیامو میارم که به قول عطیه و خودم بترکین!!



حرف آخر:الان ساعت پوچ بامداده...3تفنگدار تبدیل به جغد شدن...هوووو هووو هووو

دم و باز دمتون گرم

جغدوار و خواب ندار؛

من





نوشته شده در جمعه هجدهم دی ۱۳۸۸ساعت 0:13 توسط میم.| |