تبليغاتX
S.F.C

S.F.C
The World Is Quiet Here Too!! 
به نظرم شاعر بايد خيلي دقيق باشد... خيلي دقيق! آنقدر كه عارف قزويني باشد تا بردارد و بگويد: "از خون جوانان وطن لاله دميده!"

 



تو خونمون یه گلدون گل لاله داریم... لاله اش بنفش بود و گیرا... لاله روی شاخه بود، تا لحظه ی آخر... گلبرگ هاش هیچ وقت از روش نیفتاد... خشک خشک شده بود، اما نیفتاد... بعد اصن گلبرگ هاشم که خشک خشک شده بود، ساقه اش راست قامت ایستاده بود! اونقد راست قامت که اگه چشمت به گلبرگ هاش نمیفتاد، باور نمیکردی که روی این ساقه گلی نباشه... یا گلی باشه و اونطور خشک شده باشه! حالا از لاله ی توی گلدون، یه پیاز مونده چون مامان ساقه اش و از پایین چید... که پیاز گل ضعیف نشه... آذر که بیاد، باید بهش آب بدیم... که فکر کنه بارون پاییزی داره میباره... بعد زنده میشه و جون میگیره تا بهار باز راست قامت و استوار، گل بده... یه گل بنفش گیرا...





کمکم کنید یه قالب دیگه پیدا کنم... یه چیزی شبیه قبلی! :(





برادرم نشسته بود پشت کامپیوتر، منم دراز کشیده بودم روی تختش... بعد همین جوری هی واسه هم تعریف میکردیم از اینور و اونور زدگیمون... بعد من اصن یه لحظه گریم گرفت از بس دلم برای اینطوری برادرم تنگ شده بود... از بس دوست داشتم اونو تو این حالت ببینم که وسط کاراش یهو آدمو از رو تخت میکشه پایین که پاشو بیا اینو ببین... بعد اتاق دوباره جون گرفت... در و دیوار داشت میثم و نفس میکشید... من بیشتر... 





فردا این موقع، توی قطاریم... بعد من که مسافرت های با قطارو دوست دارم... بعد من که معتقدم خواب نصفه نیمه ای که آدم دیگه در مقابلش زانو میزنه و میپذیرتش میون لالایی قطار... بعد اصلن من و قطار گذر منظره ها و تمام شوخی و خنده های بچه ها... آره! دلم قطار میخواد... 





و او سخاوت مندانه مرا تشویق میکند... 





به سیروس، نیازی به توصیف چشمان تو نیست، باید ایستاد و نگاه کرد و محو شد...! چه راه گم کرده ای بودم من که میخواستم دل بسپارم به توصیفش...

[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 16:14 ] [ مینا ]
اساسن فهمیدم که من، نسب خوبی نیستم! مثلن نباید انتظار داشته باشم که برادر و پدرو مادر و دوست و کی و کی و کی بگوید خواهرم، دخترم، دخترم، دوستم و کی و کی و کیم خوب است... و این را روزی میفهمی که میخواهی با تمام وجودت برایشان باشی، یک جور خوبی باشی، اما بعد نمیتوانی! نمیدانم چطور میشود، چطور میشود که بخواهی آبی باشی که تشنگی رفع کند، بعد تشنگی رفع نکند! یا اینکه اصلن او آب نمیخواهد و تو میخواهی آب باشی! که حتا شاید فقط میخواهی که آب باشی... اما نیستی! میخواهی بغلش کنی و همه چیز حل شود، اما مگر تو کی هستی که بغلت حلال باشد؟ که اصلن سوراخ سمبه ی کدام عطاری را دیدی که بغل تو را گذاشته باشد روی یک طاقچه ای و رویش برچسب زده باشد: "مناسب برای ناراحتی های چه و چه و چه... جوشانده اش را آرامش بخش نیز میدانند!"





دیده اید آدم هایی را که مثل کافه های دنج میمانند؟ از همان ها که حتا گران بودنشان هم باعث نمیشود که قیدشان را بزنی؟ حتا اگر ته مانده های جیبت را هم خالی کنی؟ حالا برای این آدم ها به جای پول بگو، ته مانده های خودت! انگار که مثلن چایی که اینها میدهند، چقدر عطر و طعم متفاوتی دارد که حتا واقعن بخواهی دقیق باشی هم ندارد، اما میچسبد... انگار که چای میبلعی و آرامش... به قول تو سکوتشان میخورد آدم را! انگار که منویی دارند پر و پیمان که هرچند تو تک و توک طعمشان را چشیدی و به همان ها هم قانع شده ای و اصلن یکجور کیف میکنی و وقتی سراغشان رفتی، بگویی: "همان همیشگی" و او هم خوب بداند همیشگی چیست... اما اینکه خیالت راحت است که جا برای کشف های تازه هم داری، خودش خیلی اهمیت دارد...آنقدر که میدانی تا تهه این منو و انتهای فهمیدن و غرق شدن در این فضا خیلی مانده... فقط بدی این آدم ها در این است که این تویی که باید بروی سروقتشان... خودشان هیچ وقت نمی آیند سراغ تو... که حال و هواشان، دلتنگیشان... بدو به بدو پاپی تو میشود اما خودشان نه! 






اصرار کردم به مامان که: "ببافشون دیگه!" اونم گفت" بشین ببینم میشه یا نه؟!" و درست آن موقع ها که وقت بافتنش میرسد... درست در اوج کیف کردن از بافتن، شیطانکی به جانم می افتد که کوتاهش کن! و من هی به شیطانک میگویم: یه کم دیگه هم صبر کن! تازه هنوز چندبار بافتش فقط... 






به سیریوس، میشود یاد بگیری که چطور باید موها را ببافی؟!



* میمیرم برای این شعر خیام که:

ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی

ای کاش پس از هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بردمین بودی...

[ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 22:7 ] [ مینا ]
همیشه با خودم فکر کردم که خانه ی ما یک چیزی کم دارد! و امروز متوجه کمبودش شدم! خانه ما یک دیوار پر از قاب عکس کم دارد! مسلمن به حد کافی دیوار دارد، اما قاب عکس کم دارد... دلم میخواست یکی از دیوارهای خانه پر بود از قاب عکس، مثل اینجا... البته مسلمن عکس هایی که قاب ها را پر میکرد نباید این شکلی میبود... ولی دوست داشتم همین قدر هم بی نظم بود... که انگار بی نظمیش، کیف مضاعف می آفریند! بعد عکس ها،غالبن شامل آدم ها میشد... آدم هایی که لبخند زده اند... آدم هایی که به لبخند هایشان که نگاه میکنی، فکر میکنی همیشه ی دنیا شاد بوده اند... اصلن همین طور هم خوب است! آدم باید غصه ها را چال کند جلوی پاش که توی عکس نیفتد! چال هم وقت نداشت کند، یه لحظه بگذارد زمین... یک گوشه و کناری، بعد که عکسش را انداخت، برود و غصه ها را بردارد... حالا هرچند سال ها بعد، باز که به عکس ها نگاه کند، حتمن یادش می آید که غصه را دقیقن کجا چال کرده یا کجا زمین گذاشته، اما این را فقط خودش میداند و این خوب است... 





دیدن عکس قاب شده به مراتب کیفش بیشتر از عکس توی آلبوم و آن هم به مراتب کیفش مضاعف تر از تماشا توی مانیتور است...





بعد امروز که همش فکر این قاب عکس ها بودم، یکی از دوستانم برایم ایمیلی فرستاد که خیلی خوب و به جا بود... که چون طولانی میشود، میگذارمشان توی ادامه... اصلن از بس هی گفتید باز نمیشه!! برش میدارم! همینه که هس! :دی بعد اگه خیلی مایل بودید ایمیل بدید شاید شاید! تاکید میکنم شاید براتون فرستادم! :دی :-" :-"



بعد من همین طور با خودم به فکر کردن ادامه دادم و مدام قاب عکس تصور کردم و کیف کردم...






به سیریوس، لبخندت که در یک قاب جا شد، تمام دنیایم را پر میکند... 

[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:44 ] [ مینا ]
و یکباره، گوشه ای از دنیا، درحالی که انتظارش را هم نداری... کسی می آید و چیزی میگوید و نیازی هم نیست که زیاد بگوید... یک جمله ی کوتاه میگوید... صدایش هم بلند نباشد باز هم نقصی ایجاد نمیکند... اصلن زمزمه کند... بعد با همین شرایط نه چندان تاثیر گذار، حرفش را میزند و دنیا... همه اش! یکباره خراب میشود روی سرت... همه اش یکجا... و تو که فریاد شده ای، سکوت میکنی و میگویی خداحافظ و میروی... یکروز هم حتمن یک گوشه ی دیگر دنیا یکی پیدا میشود که چیزی به او بگوید و دنیا را روی سرش خراب کند... و حتمن تو هم جایی در گوشه ای از دنیا چیزی به کسی گفتی و دنیا را روی سرش خراب کردی که حالا سرت آمده است... 




احساس آدمی را دارم که از زیر آوار درش آورده اند... 






به سیریوس، تمام روزهای سخت را تاب می آروم تا برسم به روزهای خوب با تو... من زنده میمونم برات... 

[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 21:39 ] [ مینا ]
قالب قبلی را دوست داشتم... نمیدانم چه بلایی هم سرش آمده! این کاره هم نیستم! بعد رفتم و گشتم و باز پیداش کردم و باز هم درست بشو نبود! حالا باری به هر جهت کلی گشتم و فعلن این به از هیچی است! کلیتش آنقدر ها جذبم نمیکند اما باری به هر جهت به دلایلی که حتمن بر همگان هم پوشیده نیست، دوستش دارم! 




دستم خورد به یک کتاب و کتابه افتاد و باعث شد چیزی که ندیدم چیست و فکر کردم کتاب است، بیفتد روی زمین... بعد من شروع کردم به عذر خواهی بابت کارم که آقای فروشنده گفت: "انداختیش دیگه... مثیکه باید بدیمش به خودت! جایزه!" یا چمیدونم... همچین چیزی گفت به هر حال! بعد آنچه را که انداخته بودمش زمین داد به خودم... به خود خودم... و من پیشتر ها هم صاحب همچو چیزی بودم... ولی دادمش به عزیزی... و وقتی آقای فروشنده آن را داد به خودم، یک آن اشک در چشم هایم جمع شده بود! یک آن تمام دلواپسی هایم تمام شد... آخه دفترچه ای که توش جمله هامو برای سیریوس مینوشتم، رو به اتمام بود...!!





باور کنید من نمونه ام

دوست و دشمن اقرار می کنند من نمونه ام

ملیحه هم تایید می کند من نمونه ام

اول باور نمی کردم من نمونه ام

حالا باور می کنم من نمونه ام

لطفن، قبل از ساعت 8

مرا به آزمایشگاه تحویل دهید!


همانطور که شاهد هستید این "اکبر اکسیر" در نوشتن شعرهایش تعارف معارف ندارد! هرچه که دلش بخواهد بر میدارد مینویسد! خیلی روم به دیوار است شعرهایش! تو مترو مدام در حال سرخ و سفید شدن بودیم ما از دست این اکسیر!





بعد او به من گفت که طرح مطالعاتی از خودت دربیار راجع به استاندارد و بعد من هرچی که به ذهنم رسید از خودم درآوردم! یک عالمه عنوان های دهن پر کن! بعد تاکید هم کردم که اگر هرکدامش تصویب شد و گشتیم نبود شد، به من ربطی ندارد! من همه را از خودم نوشتم به همراه از خود نوشته های الی! بعد اگر کار به گشتن و پیدا نکردن برسد، پی میبرم به پروژه های درسی ای که اساتید میگذارند کف دست آدم و آدم هرچه این در و آن در میزند، هیچی پیدا نمیکند! بعد ما میشویم جز آن دسته از آدم ها که خودشان با دست خودشان گور خودشان را کندند... 





تو برایم ارزش های ناگفته داری... از همان روز توی حیاط مدرسه فهمیدم... از همان توت خوردن از درخت های توت دانشگاه... و آنروز من که دلشوره داشتم، دلم گرم شد به بدرقه ی تو... به تو که آهسته گفتی باید باهم حرف بزنیم... و تمام مسیر لبخند زدم از تو... که تو هستی که باهم حرف بزنیم... که تو نگرانی برای من و نگرانی ات خیالم را تخت کرد... همیشه که میخواهم تو را بغل کنم، با تمام وجودم دست هایم را باز میکنم... و پر میشوم از حس خوب... این ها را اگر برایت نمی نوشتم، خیلی قدر نشناسی بود برام...





همه خانواده شده مکالمه ی تلفنی... حالا اصلن پیش تر ها هم اینطوری بود... اصلن یک وقتی مکالمه تلفنی هم نبود... و من تابستان های کودکی، قاشق غذا را به همراه بغض هایم میبلعیدم از بس که دلم تنگ پدرم بود... و حقم نبود که پدرم آنقدر مرا عزیزکرده ی خودش کند و نازم را بخرد و بعد... قد 2، 3 ماهی برود... خوبیش خلاصه میشد توی اولین صبح زودی که پدر باز می آمد به خانه... یا آولین صبحی که دیر وقت شب آمده بود و تو، صبح که از خواب پا میشدی، میرفتی و میدیدی که جای پدر دیگر خالی نیست... بعد میرفتی و خودت را می انداختی روی پدر... اگرچه که خواب بود... و او از خواب میپرید و اما دعوایت نمیکرد که از خواب بیدارش کردی... اگرچه که تازه 2 ساعت خوابیده بود و این یعنی حالا سرش درد میگرفت... بعد من پای تلفن کم می آورم... بیشتر میخواهم و بیشتر... اما بلد نیستم کشش بدهم... حالا به پدر برادر را هم که اضافه کنید، یعنی خیلی دلم تنگ شده... مدام میشینم کنار مامان که نکنه اونم تلفنی بشه یه وقت...




به سیریوس، اینکه دنیای ما معمولی نیست، خوبه یا بد؟

[ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:15 ] [ مینا ]
این فقط هری پاتر نیست که برای مبارزه با زندان بان های آزکابان، نیاز دارد به خاطراتی خوب تا به قدرت آنها، پترونوم بسازد... هر آدمی نیاز دارد به این قدرت... هر آدمی باید بلد باشد که چگونه خاطرات خوب را به وقت به یاد بیاورد... به وقت که روحش را از مرگ نجات دهد... که شادی هایش به یکباره توسط ناکامی ها خورده نشود و تمام نشود... آدم ها یک پروفسور لوپین کم دارند که قدرت پترونوم سازیشان را به تکاپو دربیاورد...





بعد من هیچ وقت گفته بودم که جلد زندانی آزکابان را به دلایل بسیار، از همه ی جلد ها بیشتر دوست دارم؟ و حتمن اگر نگفته بودم هم، از انتخاب اسم سیریوس معلوم است که چقدر به او ارادت و ایمان دارم... که از اول داستان، میدانستم که او نباید آن طور که روایت میشود باشد... که مثل اسنیپ به او هم ایمان داشتم... و دوستش داشتم... از اول تا آخر...





و دوستی دارم که پای هدیه تولد یکی از سال های زندگیم، برایم نوشت: این جمع منو یاد کریسمس هری پاتر میندازه با سیریوس... کاش عاقبتش اون شکلی نشه... 




و من تو فکر رفتم که... 





بعد یه روز اوایل امسال بهم یادآوری کرد که دیدی عاقبتمونم داره اون شکلی میشه؟ که اون جمع تا ابد کنار هم نمونه و شادی هاشو باهم جشن نگیره؟ و من کلی زور زدم که بهش ثابت کنم نه! داری اشتباه میکنی... اما به خودم ثابت شد که گریزی نیست... سرنوشت مختوم همینه... بعد من از همون روز دارم واسه همه دلتنگی میکنم...





به سیریوس، هرکی منو تنها گذاشت... تو منو تنها نذار... تو سیریوس جاودانه شو... تو سرنوشتو شکست بده... تو رو خدا... 

[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:22 ] [ مینا ]
بعد من دستم و مثل دوربین گرفتم جلوی چشمامو آدما رو از صفحه ی دیدم پرتشون کردم بیرون و فقط لاله دیدم لاله... قرمز... زرد... سفید... صورتی... بنفش... نارنجی... و البته سبز ساقه ها... بعد دیدم سبز و سرخ کنار هم بی نظیرند... 





عزیز و آقاجون مال یه روستایی هستن تو جاده ی چالوس... بهار که میشه، کوهای اون حوالی و 10 تا ده بالا و ده تا ده پایین و ده تا ده چپ و ده تا راست، همه به اتفاق پر میشن از سبزی کوهی و لاله و شقایق... بچه که بودم، هر وقت که بارندگی خوب بود و دختر عموها و دایی های مامان خوب سبزی میچیدن، بی اینکه ازشون بخواهی، قد یه بقچه هم سبزی میفرستادن برای بچه های عزیز و آقاجون... بعد من عاشق این بودم که بقچه رو که باز میکردی، میدیدی که برامون چندتا گل لاله ی سرخ و زرد هم گذاشتن... شقایق اما هیچ وقت نبود... یا اگه بود هم مثل لاله نبود که حتا اگه پلاس خورده، بذاریش تو آب واسه چند روز باز جون بگیره... شقایق عمرش همش به بودن روی شاخشه... به ریشه ی در خاکش... جداش که کردی، به زور لیوان آب، نمیشه زنده نگهش داشت... شقایق اصلن وحشیه و اهلی بشو هم نیست... 





بعد وقتایی که ما هم دعوت میشدیم به سبزی چینی، عالی بود... من میرفتم سروقت شقایق های وحشی و یه دل سیر تماشاشون میکردم... سرخی شون دیوانه کننده است... سرخی شون وسط سبز زیر پاشون بی نظیره حتا... 





بعد بابا گفت "هیف که دوربین دست میثم بود و نیاوردیم، اینجا خیلی خوبه..." بعد من تو دلم گفتم: همه ی صحنه ها که عکس گرفتن نمیخواد... آدم اگه دلش گرم دوربین باشه، خوب سیر نمیشه از دیدن، چون خیالش راحته که دلش که تنگ شد، میره میشینه پای عکسا... در عوض حالا که دوربین نبود، من اینقدر واستادم و اینقدر تماشا کردم، اینقدر همه جارو تماشا کردم که چشمامو که ببندم، همش جلومه... تو بگو اصلن 3 بعدی...




بارون که میباره، باد تندی که میوزه، آدم دلش میلرزه که نکنه شقایقا پرپر بشن زیر باد و بارون... ولی حتمن دارن کیف میکنن اونا، بگو که دارن کیف میکنن... بگو تا خیالم راحت باشه...





به سیریوس، یک روز تو را میبرم تا شقایق های روی دامنه ی کم شیب کوه را نشانت بدهم... نبودنت بارانی میشود در من، رویاننده... تو چطور نبودنت هم در من زیبایی می آفریند؟! هرچه دلتنگ تر... شقایق ها هم سرخ تر... زیباتر...

[ جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 11:7 ] [ مینا ]
من میروم پی خودم... و کسی هم متوجه نمیشود!
.

.

.

آدمی که جایی ندارد، یا جایی دارد اصلن اما پیش آنها که میخواهد، جایی ندارد، کسی را هم متوجه جای خالیش نمیکند!





و من این را نگفتم که کسی بیاید و پایش نبویسد که احمقم یا مثلن فلانی و فلانی و فلانی را یعنی که به حساب نیاوردم؟ این ها را گفتم چون مثل آن روز که پای پله های فنی ایستاده بودیم، بر خلاف تمام دلبستگی هایم، اما واقعن اون شکلی بودم! که فکر کنم اگر همان موقع میمردم، همه چیز خوب پیش میرفت... یک آدم هایی برای رفتنم ناراحت میشدند... بعد برایم لابد یک مراسم ختم هم میگرفتند و بعد مثلن امتحان های شما هم به مناسبت از دست دادن یک هم کلاسی، یک هفته ای عقب میفتاد! و این ها اتفاق هایی بود که از وقوعش خبر داشتم... حالا اما چه اتفاق هایی هم شاید باشد که ازش خبر نداشتم، نمیدانم! و تو گفتی خفه شو! و من فقط برای چند دقیقه خفه شدم! حالا هم بگو خفه شو! شاید بد فکری نباشد خفه شدن...




بعد من فهمیدم که که خفه شدن همیشه هم همراه با سکوت نیست... آدم گاهی از شدت فریاد خفه میشود!




بعدش هم فهمیدم که هیچ وقت نباید حال کسی را نقد کنم... آدم که حساب همه چیز را ندارد!




از فردا هم مثل سگ میترسم! و هیچ وقت هم نفهمیدم که چرا ترسیدن باید به سگ تشبیه شود! شاید هم عامل ترس به سگ تشبیه شده اما به هر جهت خیلی ترکیب مزخرف اما کاربردی است این مثل سگ ترسیدن! 




به سیریوس؛ این روزها، یک آن همه چیز از خاطرم میرود و یکباره تمام وجودم میپرد سوی تو... بال های جوانم را یارای کندن از جاذبه نیست اما... زندانی سلولی به وسعت دنیا هستم من سیریوس... زندان هرچقدر بزرگتر، تحملش سخت تر...

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:15 ] [ مینا ]
بند اول: مستحق ملامت، یک وقتی بالاخره باید ملامت شود... اصلن هم مهم نیست که سرش درد بکند و از شدت سر درد گریه اش بگیرد و حتا حس کند که میخواهد بالا بیاورد... اگر حقش این است که ملامت شود، باید بشود... شده اصلن به توسط خودش!





بند دوم: به نظرم بیشتر قصه ها به دو تکه تقسیم میشوند... اولش که شروع میشوند، پیش میروند و پیش میروند و همین طور باز پیش میروند و باز هم پیش میروند و تا اینکه میرسند به یک "تا اینکه" ... و از اینجا به بعد تکه ی دوم قصه است که باز پیش میرود! شاید هم زودی تمام شود! این طوری هستند قصه ها... و گفتنی های یک قصه با تا اینکه شروع میشود! اما این نباید آدم را گول بزند... آدم باید تا میتواند هشیار باشد. بدبختی این است که قبل از "تا اینکه" گاهی از بس هی طول میشکد که آدم هوشیاریش را از دست میدهد و با خودش کنار می آید که این قصه "تا اینکه" ندارد... بعد یهو که سر و کله اش پیدا میشود، آدم فکر میکند، اصل مطلب اینجاست، اما اصلش شاید از همان اول اصلن شروع شده باشد... مثل مثلن شنگول و منگول و حبه انگور! که اصلش اصلن همین است که حبه، انگور است و نه انگول! و الا که اونطوری اصلن وزن هم رعایت شده بود! بعد ولی قصه همین طوری میرود جلو تا میرسد به جایی که میگوید "تا اینکه بز زنگوله پا رفت سر وقت گرگه و شکمشو درید و بزغاله ها رو نجات داد!" بعد تو گول خوردی! اصل قصه که نجات دادن نبود... که هیچ مآکولی تا حالا از دست آکل نجسته! اصل باز نکردن در به روی غریبه است! اصل اصلن این است که مادر باید کلید داشته باشد  و در نزند تا بزغاله ها بدانند که هرکی در زد، مادر نیست عمرن!





حالا این وسط البته "تا اینکه" های حقیقی ای هم وجود دارند... مثل اینکه من همه ی این چرندیات را که بافتم، بگویم افکارم همین طور به خزعبل بافی هایش ادامه داد تا اینکه رسید به بند آخر:





به سیریوس، من همش خیال میکردم، تا اینکه...



 دو بند متعلق به دو روز مختلف، از نوشته های گذشته!

[ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:28 ] [ مینا ]
اینطور که بوش می آید، برای پدرم فقط مسائل و پدیده هایی قابل قبول است که از طریقی، بیخ و بنش را کشف کرده باشد... حالا این قابل قبول که میگویم یعنی که مهر تاییدی بر اینکه باشه، توام انجامش بده! مثال ساده اش آزمون های آزمایشی قلم چی است که از دوست و هم کلاسی و معلم همه به من گفتن که برو بده و فلان است و اینها... اما پدرم وقتی باور کرد که فلان است و اینها که یکی از دوستانش برایش تعریف کرد که سال کنکور دختر و پسر دوقلوش، اونا رو فرستاد قلم چی و چقدم که راضی بود! آهان اینجا جا داره اضافه کنم که از طریقی یعنی فقط و فقط دوستانش! آن هم نه هر دوستی، این دوستان 30 و اندی سالش... این یعنی که ما اگر خواستیم برویم هنرمند بشویم، باید دعا دعا کنیم که توی دوستان بابا، یکی رفته باشد پی هنر... اگر خواستیم بریم سر فلان کار، باید یکی شان رفته باشد... و این وسط مگر 4 تا دوست سی و اندی ساله، چند تا بچه دارند که تمام خواسته های من، توسط آنها عینیت بیابد برای پدرم؟ و البته جز این اگر باشد، میشود راضیش کرد، اما کار میبرد... کار که چه ارض کنم... یک جور هفت خان است... اگر مامان راضی باشد، اگر مامان کمکت کند برای متقاعد کردن پدر... اگر موضوع زیادی عجیب وغریبی نباشد... اگر هزار تا مثال داشته باشی که براش بزنی... اگه... خلاصه این ها را گفتم که بگویم، ممنونم از فرزند محترم یکی از این دوستان سی و اندی ساله که به سرش زد و برای ادامه تحصیل رفت اروپا... و بیشتر ممنونم از پدرش که مدام از او برای پدرم میگوید... پیش تر ها حرف رفتن که میشد، پدر میگفت: " این کارا چیه؟ درستو بخون کنکورتو بده..." حالا اما حرفش که میشود، به جاش از چند و چوند اوضاع می پرسد که خب ببین باید چه کارایی کنی که بی راهه نشه... و این یعنی که پدر که اولین و آخرین مانع بود، آمده توی تیم من! :دی میماند کلی مانع این وسط که مانده ام با آنها چکار کنم... 



رفتن همه چیز نیست... فقط کمی و ناچیزی از همه چیز است... و من آدم رفتن و ماندن نیستم... من خودم را قانع نمیکنم که نمیروم چون آدمش نیستم... هستم! و اگر نروم دلیلش نداشتن شرایط است و بس... ولی خودم را قانع به برگشتن نمی کنم! نیازی نیست! در این مورد واقعن آدمش نیستم... آدمِ ماندن...



و این موضوع، از وقتی مهم تر شد که پدر از آن بو برد...





شاید یکی از خطرات یا بی رحمی های عشق این باشد که در دوری است... یعنی عاشق که به وصال رسید، باید که تمام شود... این را مثل همان پروانه ای می گوید که رفت و برنگشت... سوخت! برای همین است که برای استمرار در عشق، باید که دور باشی... و این به نظر واقعیت عشق می آید که البته خیلی مرا اذیت میکند... که یعنی با این ملاک میفهمی، هیچ وقت عاشق نبودی... و شاید اصلن عشقی وجود ندارد... یکی بیاید مرا نجات بدهد از این معنا و مفاهیم که دارد دیوانه ام میکند... از وقتی خواندم "کان سوخته را جان شد و آواز نیامد..." از همان موقع دارد مرا دیوانه میکند...



تو میدانی که چند سال همه جانبه، هروقت شد به عشق و چند و چونش فکر کردم... اما هنوز همان است که بود... 




به سیریوس، یه کاری کن... 



دو بند کاملن بی ریط! من کی حرفام به هم ربط داشته مگه؟!!

[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 14:16 ] [ مینا ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
امکانات وب